آن یار که عهدِ دوستاری بشکست
میرفت و منش گرفته دامان در دست
حکایت معشوقهای است که عهد و پیمان دوستی و وفاداری را شکسته و با طعنه به یارش میگوید از این به بعد باید مرا در خواب ببینی و اینگونه میپندارد که یارش پس از رفتن او میتواند خواب راحتی داشته باشد، در حالیکه چنین نیست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن یار که عهدِ دوستاری بشکست
میرفت و منش گرفته دامان در دست
میگفت «دگر باره به خوابم بینی»
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست