کودکی از جملهٔ آزادگان
رفت برون با دو سه همزادگان
کاربر: در این شعر، کودکی از میان چند دوستش به بیرون میرود. او در مسیرش دچار حادثهای میشود که موجب شکست مهرهها و به علاقگی به بازی میگردد. دوست نادان او، به دوستان دیگر پیشنهاد میکند که در چاهی پنهانش کنند تا راز این واقعه فاش نشود و از پدرش شرمنده نشوند. در میان دوستان، یکی از آنها که عاقلتر است، از این ماجرا آگاه میشود و میترسد که با تهمت به او، این داستان بر او روا داشته شود. او خبر را به پدر کودک منتقل میکند تا در پیاش چارهای بیندیشد. شعر به مفهوم آگاهی و هوش در مواجهه با مشکلات و دشواریهای زندگی اشاره دارد و بر قدرت دانایی در حل مشکلات تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کودکی از جملهٔ آزادگان
رفت برون با دو سه همزادگان
پای چو در راه نهاد آن پسر
پویه همیکرد و درآمد به سر
پایش ازآن پویه درآمد ز دست
مهر دل و مهره پشتش شکست
شد نفسِ آن دو سه همسال او
تنگتر از حادثهٔ حال او
آنکه ورا دوستترین بود گفت
در بُنِ چاهیش بباید نهفت
تا نشود راز چو روز آشکار
تا نشویم از پدرش شرمسار
عاقبت اندیشترین کودکی
دشمن او بود در ایشان یکی
گفت همانا که در این همرهان
صورت این حال نماند نهان
چونکه مرا زین همه دشمن نهند
تهمت این واقعه بر من نهند
زی پدرش رفت و خبردار کرد
تا پدرش چارهٔ آن کار کرد
هرکه در او جوهر دانایی است
بر همه چیزیش توانایی است
بند فلک را که تواند گشاد؟
آنکه بر او پای تواند نهاد
چون ز کم و بیش فلک درگذشت
کار نظامی ز فلک برگذشت