قصه شنیدم که در اقصای مرو
بود ملکزاده جوانی چو سرو
در قصهای از مرو، جوانی از خانوادهی سلطنتی زندگی میکند که به دلایل مشکلاتی از سوی حکومت آشفته است. او در خواب به راهنمایی پیرمردی میرسد که به او توصیه میکند برای تغییر اوضاع، باید ساختار کهنه را تغییر دهد و به نوآوری روی آورد. پس از بیداری، جوان تصمیم میگیرد به بازسازی سرزمین خود بپردازد و به جوانان و نیروهای تازهنفس اعتماد کند تا جلوی مشکلات حاکم را بگیرد. پیرمرد به او میآموزد که برای رسیدن به موفقیت، لازم است شجاعت به خرج دهد و به دنبال تغییرات باشد. او همچنین توضیح میدهد که تنها با تلاش و کارایی میتواند از مشکلات عبور کرده و به آرامش دست یابد. در نهایت، جوان به مهارت و آگاهی از نقش خود در جامعه دست مییابد و با توکل به خدا و کمک به دیگران، به سمت سعادت و کامیابی حرکت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
قصه شنیدم که در اقصای مرو
بود ملکزاده جوانی چو سرو
مضطرب از دولتیان دیار
ملک بر او شیفته چون روزگار
تازگیاش را کهنان در ستیز
پر خطر او زآن خطر نیم خیز
یک شب از آن فتنه پر اندیشه خفت
دید که پیریش در آن خواب گفت
کهای مه نو برجِ کهن را بکن
و ای گُلِ نو شاخِ کهن را بزن
تا به تو بر ملک مقرر شود
عیش تو از خوی تو خوشتر شود
شه چو سر از خواب گران بر گرفت
آن دو سه تن را ز میان برگرفت
تازه بنا کرد و کهن در نوشت
ملک بر آن تازه مَلِک تازه گشت
رخنهکُنِ مُلک سرافکنده به
لشگر بد عهد پراکنده به
سر نکشد شاخ نو از سرو بن
تا نزنی گردن شاخ کهن
تا نشود بسته لب جویبار
پنجهٔ دعوی نگشاید چنار
تا نکنی رهگذر چشمه پاک
آب نزاید ز دل و چشم خاک
با تو برون از تو درون پروریست
گوش تو را نیک نصیحتگریست
یک نفس آن تیغ برآر از غلاف
چند غلافش کنی ای بر خلاف
آن نفس از حقهٔ این خاک نیست
این حق آن همنفس پاک نیست
پیش چنین کس همگی پیشکش
نام کرم بر همهٔ خویش کش
دولتیان کهآب و درم یافتند
دولت باقی ز کرم یافتند
تخم کرَم کشتِ سلامت بوَد
چون برسد برگ قیامت بود
یارب از آن گنج که احسان توست
نقد نظامی سره کن کهآن توست