ای مدنی بُرقِع و مَکی نقاب
سایهنشین چند بوَد آفتاب
این شعر به درخواست و نیاز انسانها به یک راهنمای الهی و شخصیت معنوی اشاره دارد که قادر به هدایت و نجات آنها باشد. شاعر از شخصیتی به نام "ای مدنی" و "مکی" یاد میکند و از او میخواهد تا به جامعه کمک کند و آن را از مشکلات نجات دهد. در این متن، به مشکلات و نفاقهای موجود در جامعه اشاره میشود و از آن شخصیت خواسته میشود که با ورود خود، صلح و آرامش را به ارمغان بیاورد. همچنین، شاعر برای رفع آلودگیهای معنوی و اجتماعی، خواهان توجه و توجهات خاص آن شخصیت الهی است تا به مردم یاری برساند و آنها را به سوی نیکی هدایت کند. در نهایت، با تصاویری از انتظار و امید، شاعر از او میخواهد که به مردم کمک کند و زندگی را پر از معنا و زیبایی کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای مدنی بُرقِع و مَکی نقاب
سایهنشین چند بوَد آفتاب
گر مهی از مهر تو مویی بیار
ور گلی از باغ تو بویی بیار
منتظران را بهلب آمد نفس
ای ز تو فریاد، بهفریاد رس
سوی عجم ران، منشین در عرب
زرده روز اینک و شبدیز شب
ملک برآرای و جهان تازه کن
هردو جهان را پُر از آوازه کن
سکه تو زن، تا اُمرا کم زنند
خطبه تو کن تا خطبا دم زنند
خاک تو بویی به ولایت سپرد
باد نفاق آمد و آن بوی برد
باز کش این مسند از آسودگان
غسل ده این منبر از آلودگان
خانه غولند بپردازشان
در غله دان عدم اندازشان
کم کن اجری که زیادت خورند
خاص کن اقطاع که غارتگرند
ما همه جسمیم بیا جان تو باش
ما همه موریم سلیمان تو باش
از طرفی رخنه دین میکنند
وز دگر اطراف کمین میکنند
شحنه تویی، قافله تنها چراست؟
قلب تو داری علَم آنجا چراست؟ْ
یا علیی در صف میدان فرست
یا عمری در ره شیطان فرست
شب به سر ماه یمانی درآر
سر چو مه از برد یمانی برآر
با دو سه در بند کمربند باش
کم زن این کم زده چند باش
پانصد و هفتاد بس ایام خواب
روز بلندست به مجلس شتاب
خیز و بفرمای سرافیل را
باد دمیدن دو سه قندیل را
خلوتی پرده اسرار شو
ما همه خفتیم تو بیدار شو
ز آفت این خانهٔ آفتپذیر
دست برآور همه را دست گیر
هر چه رضای تو به جز راست نیست
با تو کسی را سر واخواست نیست
گر نظر از راه عنایت کنی
جمله مهمات کفایت کنی
دایره بنمای به انگشت دست
تا به تو بخشیده شود هر چه هست
با تو تصرف که کند وقت کار؟
از پی آمرزش مشتی غبار
از تو یکی پرده برانداختن
وز دو جهان خرقه درانداختن
مغز نظامی که خبرجوی تست
زندهدل از غالیه بوی تست
از نفسش بوی وفایی ببخش
ملک فریدون به گدایی ببخش