ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد زنده و فرسوده ما
در این شعر، شاعر از خداوند میخواهد که او را مورد رحمت و بخشش خود قرار دهد. او توصیف میکند که خداوند هم در آغاز وجود داشته و هم تا ابد زنده است. شاعر به وابستگی و عشق خود به خدا اشاره میکند و میگوید که همه امیدها و fears او به او وابسته است. او از خدا میخواهد که دردی را که در دل دارد بشنود و به او کمک کند، و با تواضع از ناتوانیهای خود سخن میگوید. شاعر در نهایت به درگاه خداوند میرسد و از او میخواهد که در روزهای سخت و بیکسی به او یاری رساند. در کل، این شعر نالهای از دل برای طلب بخشش و رحمت الهی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد زنده و فرسوده ما
دور جنیبتکشِ فرمان تست
سُفتِ فلک غاشیهگردان تست
حلقهزنِ خانهبهدوش توایم
چون درِ تو حلقهبهگوش توایم
داغ تو داریم و سگ داغدار
مینپذیرند شهان در شکار
هم تو پذیری که ز باغ توایم
قمری طوق و سگ داغ توایم
بیطمعیم از همه سازندهای
جز تو نداریم نوازندهای
از پی توست این همه امّید و بیم
هم تو ببخشای و ببخش ای کریم
چارهٔ ما ساز که بیداوریم
گر تو برانی، به که روی آوریم؟
این چه زبان؟ وین چه زبانرانی است؟
گفته و ناگفته پشیمانی است
دل ز کجا؟ وین پر و بال از کجا؟
من که؟ و تعظیم جلال از کجا؟
جان به چه دل راه درین بحر کرد؟
دل به چه گستاخی ازین چشمه خَورد؟
در صفتت گنگ فرو ماندهایم
«مَن عرف الله» فرو خواندهایم
چون خجلیم از سخن خام خویش
هم تو بیامرز به انعام خویش
پیش تو گر بیسر و پای آمدیم
هم به امید تو خدای آمدیم
یار شو ای مونس غمخوارگان
چاره کن ای چارهٔ بیچارگان
قافله شد، واپسیِ ما ببین
ای کَسِ ما! بیکَسیِ ما ببین
بر که پناهیم؟ تویی بینظیر
در که گریزیم؟ تویی دستگیر
جز در تو قبله نخواهیم ساخت
گر ننوازی تو، که خواهد نواخت؟
دست چنین پیش که دارد که ما؟
زاری ازین بیش که دارد که ما؟
درگذر از جرم که خوانندهایم
چارهٔ ما کن که پناهندهایم
ای شرف نام نظامی به تو
خواجگی اوست غلامی به تو
نزل تحیّت به زبانش رسان
معرفت خویش به جانش رسان