درآرای مغنی سرم را ز خواب
به ابریشم رود و چنگ و رباب
این شعر درباره سقراط و لحظههای آخر عمر اوست. در آغاز، شاعر به خواب و رویاهایی که مغنی برای سقراط به تصویر میکشد، اشاره میکند. سپس به سفر سقراط به سوی مرگ و درد ناشی از زهر اشاره میشود. او از مرگ به عنوان وضعیتی اجتنابناپذیر یاد میکند و بیان میکند که نباید بر رفتگان تأسف خورد، چرا که هر کسی میتواند در جایی دیگر زندگی جدیدی را آغاز کند. در نهایت، سقراط به دوستانش میگوید که نباید غمگین باشند و با آرامش بر رفتن او تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
درآرای مغنی سرم را ز خواب
به ابریشم رود و چنگ و رباب
مگر کاب آن رود چون آب رود
به خشگی کشی تری آرد فرود
چو سقراط را رفتن آمد فراز
دو اسبه به پیش اجل رفت باز
شنیدم که زهری برآمیختند
نهانی دلش در گلو ریختند
تن زهر خوارش چو شد دردمند
به سوی سفر بزمهای زد بلند
چنین گفت چون مدت آمد به سر
نشاید شدن مرگ را چارهگر
در آن خواب کهافسرده بالین بود
نشست یکایک به پایین بود
چو دیدند کان مرغ علوی خرام
برون رفت خواهد بزودی ز دام
به سقراط گفتند کهای هوشمند
چو بیرون رود جان ازین شهربند
فرومانَد از جنبش اعضای تو
کجا به بوَد ساختن جای تو؟
تبسم کنان گفتشان اوستاد
که بر رفتگان دل نباید نهاد
گَرَم باز یابید، گیرید پای
بههرجا که خواهید، سازید جای
درآمد بدو نیز طوفان خواب
فرو برد چون دیگران سر به آب
شدند آگه آن زیرکان در نهفت
که استاد دانا بدیشان چه گفت