ببار ای مغنی نوایی شگفت
گرفته رها کن که خوابم گرفت
در این شعر، شاعر از زیبایی و جذابیت زندگی صحبت میکند و خواستار گشایش و رهایی از خواب و خوابآلودگی است. او تأکید میکند که زندگی موقتی است و زیباییهای آن، مانند باغی خوشبو، پایدار نخواهد ماند. در کنار این نکات، او به ترس از ناشناختهها و خطرات اشاره میکند و میگوید که علم و دانایی خود میتواند انسان را دچار اضطراب کند. او همچنین به بیوفایی و فریبندگی دنیا اشاره میکند و بیان میکند که حتی کسانی که زندگی را برای کسب ثروت میگذرانند، از رنج و درد در امان نیستند. در نهایت، شاعر به چرخهی زندگی و کارهای روزانه اشاره دارد و میگوید که تمام این تلاشها در نهایت تنها نقشی از خود به جا میگذارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ببار ای مغنی نوایی شگفت
گرفته رها کن که خوابم گرفت
وگر زان ترنم شوم خفته نیز
نبینم مگر خواب آشفته نیز
چو آمد گه عزم فرفوریوس
بنه بر شتر بست و بنواخت کوس
به همصحبتان گفت کاین باغ نغز
که منظور چشم است و ریحان مغز
چو پایندگی نیستش در سرشت
چه تاریک دوزخ چه روشن بهشت
ز دانایی ماست ما را هراس
که از رهزن ایمن نشد رهشناس
کمانگر همیشه خمیده بوَد
قبا دوز را قب دریده بود
ترازوی چربش فروشان به رنگ
بود چرب و چربی ندارد به سنگ
همه ساله محملکش بار گنج
نیاساید از محنت و درد و رنج
چو پرداخت زین نقش پرگار او
کشیدند خط نیز بر کار او