مغنی درین پرده دیرسال
نوایی برانگیز و با او بنال
این متن شعری است که در آن شاعر به بیان تجربیات و احساسات خود درباره زندگی و مرگ میپردازد. مغنی (خواننده) با نوا و نالهای روحانی، به یادآوری حسهای عمیق و اشکهای خود میپردازد. او از فرازهای زندگی، لحظههای کوچ و انتقال به دنیای دیگر سخن میگوید و اشاره دارد که در این سفر، نه تنها جسم او که روح او نیز به جاهای مختلف میرود. شاعر حس آزادی و پرواز را در زندگی خود تجربه میکند و بر این باور است که بر خلاف محدودیتهای دنیوی، میتواند به هر جایی برود. در نهایت، او از آرامش و شادی در میان همرهان، حتی در میانه آشوبهای زندگی و مرگ، سخن میگوید و این لحظات خوش را جشن میگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مغنی درین پرده دیرسال
نوایی برانگیز و با او بنال
مگر بر نوای چنان نالهای
فروبارد از اشک من ژالهای
بلیناس را چون سر آمد جهان
چنین گفت در گوش کار آگهان
که هنگام کوچ آمد اینک فراز
به جای دگر میکنم ترکتاز
گلین خانهای کاو سرای منست
نه من هیکلی دان که جای منست
به این هفت هیکل که دارد سپهر
سرم هم فرو ناید از راه مهر
من آن اوج گردونپنا خسروم
که در خانه میآیم و میروم
گهی در خزم غنچهای را به کاخ
گهی بر پرم طاوسی را به شاخ
پریوارم از چشمها ناپدید
بههرجا که خواهم توانم پرید
شد آمد به قدر زمان کی کنم؟
زمان را کجا پی نهم؟ پی کنم
چو کوشم، نهم بر سر سدره پای
چو خواهم، کنم در دل صخره جای
به دشت و به دریا توانم گذشت
هم الیاس دریا و هم خضر دشت
جز این هرچه یابی در ایوان من
نه من، همنشینیست بر خوان من
من آنم که خواهم شدن بر فراز
برون دان ز من هرچه یابند باز
چو گفت این ترنم به آواز نرم
سوی همرهان بارگی کرد گرم
برآسود از آشوبهای جهان
که جشنی بوَد مرگ با همرهان