هفت پیکر

بخش ۲۹ - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

سرودهٔ نظامی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

روزی از روزهای دی‌ماهی

چون شبِ تیر مه به کوتاهی

۲

از دگر روز هفته آن به بود

ناف هفته مگر سه‌شنبه بود

۳

روز بهرام و رنگ بهرامی

شاه با هر دو کرده هم‌نامی

۴

سرخ در سرخ زیور‌ی بر ساخت

صبحگه سوی سرخ‌گنبد تاخت

۵

بانوی سرخ‌رویِ سَقلابی

آن به رنگ، آتشی به لطف، آبی

۶

به پرستاریش میان در بست

خوش بوَد ماهِ آفتاب‌پرست

۷

شب چو مَنجوق برکشید بلند

طاق خورشید را درید پرند

۸

شاه از آن سرخ‌سیبِ شهدآمیز

خواست افسانه‌ای نشاط‌انگیز

۹

نازنین سر نتافت از رأیش

دُر فشاند از عقیق در پایش

۱۰

کای فلک، آستانِ درگه تو

قرصِ خورشید، ماهِ خرگه تو

۱۱

برتر از هر دُری که بتوان سُفت

بهتر از هر سخن که بتوان گفت

۱۲

کس به گَردَت رسید نتْوانَد

کور باد آن که دید نتواند

۱۳

چون دعایی چنین به پایان برد

لعل‌ِ کان را به کان‌ِ لعل سپرد

۱۴

گفت کز جمله ولایتِ روس

بود شهری به نیکوی، چو عروس

۱۵

پادشاهی درو عمارت‌ساز

دختری داشت پروریده به ناز

۱۶

دل‌فریبی‌، به غمزه جادوبند

گل‌رخی‌، قامتش چو سرو، بلند

۱۷

رخ به خوبی‌، ز ماه، دلکش‌تر

لب به شیرینی‌، از شکر، خوش‌تر

۱۸

زُهره‌ای دل ز مشتری برده

شکر و شمع پیش او مرده

۱۹

تَنگِ شکر ز تَنگیِ شکرش

تنگ‌دل‌تر ز حلقهٔ کمرش

۲۰

مشک با زلف او جگرخواری

گل ز ریحانِ باغ او، خاری

۲۱

قدی افراخته چو سرو به باغ

رویی افروخته چو شمع و چراغ

۲۲

تازه‌روییش‌، تازه‌تر ز بهار

خوب‌رنگیش‌، خوب‌تر ز نگار

۲۳

خوابِ نرگس، خُمار دیدهٔ او

نازِ نسرین، دِرم‌خریدهٔ او

۲۴

آبِ گُل‌، خاکِ ره‌پرستانش

گُل‌، کمربندِ زیردستانش

۲۵

به جز از خوبی و شکر‌خند‌ی

داشت پیرایهٔ هنرمند‌ی

۲۶

دانش آموخته ز هر نَسَقی

در نبشته ز هر فنی، ورقی

۲۷

خوانده نیرنگ‌نامه‌های جهان

جادویی‌ها و چیزهای نهان

۲۸

درکشیده نقابِ زلف به روی

سرکشیده ز بارنامه شُوی

۲۹

آن که در دور خویش طاق بوَد

سوی جفتش کی اتفاق بوَد؟

۳۰

چون شد آوازه در جهان مشهور

کآمده‌ست از بهشتِ رضوان حور

۳۱

ماه و خورشید بچه‌ای زاده‌ست

زَهرهٔ شیر‌، عطارد‌ش داده‌ست

۳۲

رغبت هر کسی بدو شد گرم

آمد از هر سویی شفاعت نرم

۳۳

این به زور آن به زر همی کوشید

و او زر خود به زور می‌پوشید

۳۴

پدر از جستجوی ناموران

کآن صنم را رضا ندید در آن

۳۵

گشت عاجز که چاره چون سازد

نرد با صد حریف چون بازد‌؟

۳۶

دخترِ خوب‌رویِ خلوت‌ساز

دست خواهندگان چو دید دراز

۳۷

جُست کوهی در آن دیار‌، بلند

دور چون دورِ آسمان ز گزند

۳۸

داد کردن بر او حصاری چست

گفتی از مغز کوه، کوهی رست

۳۹

پوزش انگیخت وز پدر درخواست

تا کند برگ‌ِ راه رفتن راست

۴۰

پدر مهربان از آن دوری

گر چه رنجید، داد دستوری

۴۱

تا چو شهدش ز خانه گردد دور

در نیاید ز بام و در زنبور

۴۲

نیز چون در حصار باشد گنج

پاسبان را ز دزد ناید رنج

۴۳

وآن عروس حصاری از سر ناز

کرد کار حصار خویش بساز

۴۴

چون بدان محکمی حصاری بست

رفت و چون گنج در حصار نشست

۴۵

گنج او چون در استواری شد

نام او بانوی حصاری شد

۴۶

دزد گنج از حصار او عاجز

کآهنین قلعه بُد چو رویین‌دز

۴۷

او در آن دز چو بانوی سقلاب

هیچ دز‌بانو آن ندیده به خواب

۴۸

راه بربسته راه‌دار‌ان را

دوخته کام کامگاران را

۴۹

در همه کاری آن هنر پیشه

چاره‌گر بود و چابک‌اندیشه

۵۰

انجمِ چرخ را مزاج‌شناس

طبع‌ها را به هم گرفته قیاس

۵۱

بر طبایع تمام یافته دست

رازِ روحانی آوریده به شست

۵۲

که ز هر خشک و تر چه شاید کرد

چون شود آب گرم و آتش سرد

۵۳

مردمان را چه می‌کند مردم؟

وانجمن را چه می‌دهد انجم؟

۵۴

هر چه فرهنگ را به کار آید

وآدمی‌زاد را بیاراید

۵۵

همه آورده بود زیر نورد

آن به صورت زن و به معنی مرد

۵۶

چون شکیبنده شد در آن باره

دل ز مردم برید یکباره

۵۷

کرد در راه آن حصار بلند

از سر زیرکی طلسمی چند

۵۸

پیکر هر طلسم از آهن و سنگ

هر یکی دهره‌ای گرفته به چنگ

۵۹

هر که رفتی بدان گذرگه بیم

گشتی از زخم تیغ‌ها به دو نیم

۶۰

جز یکی کاو رقیب آن دز بود

هر که آن راه رفت‌، عاجز بود

۶۱

وآن رقیبی که بود محرم کار

ره نرفتی مگر به گام شمار

۶۲

گر یکی پی غلط شدی ز صدش

اوفتادی سرش ز کالبدش

۶۳

از طلسمی بدو رسیدی تیغ

ماه عمرش نهان شدی در میغ

۶۴

در‌ِ آن باره کآسمانی بود

چون در‌ِ آسمان‌، نهانی بود

۶۵

گر دویدی مهندسی یک ماه

بر درش چون فلک نبردی راه

۶۶

آن پری‌پیکر حصارنشین

بود نقاشِ کارخانهٔ چین

۶۷

چون قلم را به نقش پیوستی

آب را چون صدف گره بستی

۶۸

از سواد قلم چو طرهٔ حور

سایه را نقش بر زدی بر نور

۶۹

چون در آن برج، شهربندی یافت

برج از آن ماه بهره‌مندی یافت

۷۰

خامه برداشت پای تا سر خویش

بر پرندی نگاشت پیکر خویش

۷۱

بر سرِ صورتپرند سرشت

به خطی هر چه خوب‌تر بنوشت

۷۲

کز جهان هر که را هوای من‌ست

با چنین قلعه‌ای که جای من‌ست

۷۳

گو چو پروانه در نظارهٔ نور

پای در نه‌، سخن مگوی از دور

۷۴

بر چنین قلعه‌، مرد یابد بار

نیست نامرد را درین دِز کار

۷۵

هر که را این نگار می‌باید

نه یکی جان‌، هزار می‌باید

۷۶

همّتش سوی راه باید داشت

چار شرطش نگاه باید داشت

۷۷

شرط اول درین زناشویی

نیک‌نامی شده‌ست و نیکویی

۷۸

دومین شرط آن که از سر رأی

گردد این راه را طلسم‌گشای

۷۹

سومین شرط آن که از پیوند

چون گشاید طلسم‌ها را بند

۸۰

درِ این دژ نشان دهد که کدام

تا ز در جفتِ من شود، نه ز بام

۸۱

چارمین شرط اگر به جای آرد

ره سوی شهر زیرِ پای آرد

۸۲

تا من آیم به بارگاه پدر

پُرسم از وی حدیث‌های هنر

۸۳

گر جوابم دهد چنان که سزاست

خواهم او را چنان که شرط وفاست

۸۴

شُوی من باشد آن گرامی‌مرد

کآن چه گفتم‌، تمام داند کرد

۸۵

وآن که زین شرط بگذرد تن‌ِ او

خونِ بی‌شرط او، به گردن او

۸۶

هر که این شرط را نکو دارد

کیمیای سعادت، او دارد

۸۷

وآن که پی بر سخن نداند برد

گر بزرگ‌ست‌، زود گردد خُرد

۸۸

چون ز ترتیب این ورق پرداخت

پیش آن کس که اهل بود انداخت

۸۹

گفت برخیز و این ورق بردار

وین طبق‌پوش ازین طبق بردار

۹۰

بر در شهر شو به جای بلند

این ورق را به تاج‌ِ در دربند

۹۱

تا ز شهری و لشگری هر کس

کافتدش بر چو من عروس، هوس

۹۲

به چنین شرط‌، راه برگیرد

یا شود میر‌ِ قلعه‌، یا میرد

۹۳

شد پرستنده‌، وآن ورق برداشت

پیچ بر پیچ راه را بگذاشت

۹۴

بر در شهر بست پیکر ماه

تا درو عاشقان کنند نگاه

۹۵

هر که را رغبت اوفتد‌، خیزد

خون خود را به دست خود ریزد

۹۶

چون به هر تخت‌گیر و تاجور‌ی

زین حکایت رسیده شد خبری

۹۷

بر تمنای آن حدیث گزاف

سر نهادند مردم از اطراف

۹۸

هر کس از گرمی جوانی خویش

داد بر باد زندگانی خویش

۹۹

هر که در راه او نهادی گام

گشتی از زخم تیغ، دشمن‌کام

۱۰۰

هیچ کوشنده‌ای به چاره و رأی

نشد آن قلعه را طلسم‌گشای

۱۰۱

وآن که لَختی نمود چاره‌گری

هم فسونش ز چاره شد سپری

۱۰۲

گر چه بگشاد از آن طلسمی چند

بر دگرها نگشت نیرومند

۱۰۳

از سر بی‌خودی و بی‌رأیی

در سر کار شد به رسوایی

۱۰۴

بی‌مرادی کزو میسر شد

چند برنای خوب در سر شد

۱۰۵

کس از آنره‌، خلاص‌دیده نبود

همه ره، جز سر بریده نبود

۱۰۶

هر سری کز سران بریدندی

به در شهر برکشیدندی

۱۰۷

تا ز بس سر که شد بریده به قهر

کله بر کله بسته شد در شهر

۱۰۸

گِرد گیتی چو بنگری همه جای

نبوَد جز به سور‌، شهر‌آرای

۱۰۹

وآن پری‌رخ که شد ستیره‌حور

شهری آراسته به سر نه به سور

۱۱۰

نارسیده به سایه در او

ای بسا سر که رفت در سر او

۱۱۱

از بزرگان پادشازاده

بود زیباجوانی آزاده

۱۱۲

زیرک و زورمند و خوب و دلیر

صید شمشیر او‌، چه گور و چه شیر

۱۱۳

روزی از شهر شد به سوی شکار

تا شکفته شود چو تازه‌بهار

۱۱۴

دید یک نوش‌نامه بر در شهر

گرد او صد هزار شیشهٔ زهر

۱۱۵

پیکری بسته بر سواد پرند

پیکری دل‌فریب و دیده‌پسند

۱۱۶

صورتی کز جمال و زیبایی

بُرد ازو در زمان شکیبایی

۱۱۷

آفرین گفت بر چنان قلمی

کآید از نوکش آن چنان رقمی

۱۱۸

گِرد آن صورت جهان‌آرای

صد سر آویخته ز سر تا پای

۱۱۹

گفت ازین گوهر نهنگ‌آویز

چون گریزم که نیست جای گریز

۱۲۰

زین هوس‌نامه گر بدارم دست

آورَد در تنم شکیب، شکست

۱۲۱

گر دلم زین هوس به در نشود

سر شود‌، وین هوس ز سر نشود

۱۲۲

بر پرند ار چه صورتی زیباست

مار در حلقه‌، خار در دیباست

۱۲۳

این همه سر بریده شد باری

هیچ کس را به سر نشد کاری

۱۲۴

سر من نیز رفته گیر‌، چه سود‌؟

خاکیی گشته گیر خاک‌آلود

۱۲۵

گر نه زین رشته باز دارم دست

سر برین رشته باز باید بست

۱۲۶

گر دلیری کنم به جان‌سفتن

چون توانم به ترک جان گفتن‌؟

۱۲۷

باز گفت این پرند را پریان

بسته‌اند از برای مشتریان

۱۲۸

پیش افسون آن چنان پری‌یی

نتوان رفت بی‌فسونگر‌ی‌یی

۱۲۹

تا زبان‌بندِ آن پری نکنم

سر درین کار، سرسری نکنم

۱۳۰

چاره‌ای بایدم‌، نه خُرد‌‌، بزرگ

تا رهد گوسفندم از دَم گرگ

۱۳۱

هر که در کار سخت‌گیر شود

نظم کارش خلل‌پذیر شود

۱۳۲

در تصرف مباش خُرداندیش

تا زیانی بزرگ ناید پیش

۱۳۳

ساز بر پردهٔ جهان می‌ساز

سست می‌گیر و سخت می‌انداز

۱۳۴

دلم از خاطرم خراب‌ترست

جگرم از دلم کباب‌ترست

۱۳۵

به چنین دل چگونه باشم شاد‌؟

وز چنین خاطری چه آرم یاد‌؟

۱۳۶

این سخن گفت و لَختی اندُه خورد

وز نفس برکشید بادی سرد

۱۳۷

آب در دیده زآن نظاره گذشت

نطع با تیغ دید و سر با تشت

۱۳۸

این هوس را چنان که بود نهفت

با کس اندیشه‌ای که داشت نگفت

۱۳۹

روز و شب بود با دلی پر سوز

نه شبش شب بد و نه روزش روز

۱۴۰

هر سحرگه به آرزوی تمام

تا در شهر برگرفتی گام

۱۴۱

دید آن پیکر نوآیین را

گور فرهاد و قصر شیرین را

۱۴۲

آن گره را به صد هزار کلید

جست و سررشته‌ای نگشت پدید

۱۴۳

رشته‌ای دید صدهزارش سر

وز سر رشته کس نداد خبر

۱۴۴

گر چه بسیار تاخت از پس و پیش

نگشاد آن گره ز رشته خویش

۱۴۵

کبر از آن کار بر کناره نهاد

روی در جستجوی چاره نهاد

۱۴۶

چاره‌سازی به هر طرف می‌جست

که ازو بند‌ِ سخت گردد سست

۱۴۷

تا خبر یافت از خردمندی

دیو‌بندی فرشته‌پیوندی

۱۴۸

در همه توسنی کشیده لگام

به همه دانشی رسیده تمام

۱۴۹

همه هم‌دستی اوفتادهٔ او

همه در بسته‌ای گشادهٔ او

۱۵۰

چون جوانمرد از آن جهان هنر

از جهان‌دیدگان شنید خبر

۱۵۱

پیشِ سیمرغِ آفتاب‌شکوه

شد چو مرغ پرنده کوه به کوه

۱۵۲

یافتش چون شکفته گلزاری

در کجا؟ در خراب‌تر غاری

۱۵۳

زد به فتراک او چو سوسن دست

خدمتش را چو گل میان در بست

۱۵۴

از سر فرخی و فیروزی

کرد از آن خضر دانش‌آموزی

۱۵۵

چون از آن چشمه بهره یافت بسی

بر زد از راز خویشتن نفسی

۱۵۶

زآن پری‌روی و آن حصار بلند

وآن که زو خلق را رسید گزند

۱۵۷

وآن طلسمی که بست بر ره خویش

وآن فکندن هزار سر در پیش

۱۵۸

جمله در پیش فیلسوف کهن

گفت و پنهان نداشت هیچ سخن

۱۵۹

فیلسوف از حساب‌های نهفت

هر چه در خورد بود با او گفت

۱۶۰

چون شد آن چاره‌جوی‌، چاره‌شناس

باز پس گشت با هزار سپاس

۱۶۱

روزکی چند چون گرفت قرار

کرد با خویشتن سگالش کار

۱۶۲

ز‌آلت راه آن گریوه تنگ

هر چه بایستش‌، آورید به چنگ

۱۶۳

نسبتی باز جُست روحانی

کآرَد از سختی‌ش به آسانی

۱۶۴

آن چنان کز قیاس او برخاست

کرد ترتیب هر طلسمی راست

۱۶۵

اول از بهر آن طلبکاری

خواست از تیز همّتان یاری

۱۶۶

جامه را سرخ کرد‌، کاین خون است

وین تظلّم ز جور گردون است

۱۶۷

چون به دریای خون درآمد زود

جامه چون دیده کرد خون‌آلود

۱۶۸

آرزوی خود از میان برداشت

بانگ تشنیع از جهان برداشت

۱۶۹

گفت رنج از برای خود نبرم

بلکه خونخواه صد هزار سرم

۱۷۰

یا ز سرها گشایم این چنبر

یا سر خویشتن کنم در سر

۱۷۱

چون بدین شغل جامه در خون زد

تیغ برداشت‌، خیمه بیرون زد

۱۷۲

هر که زین شغل یافت آگاهی

کآمد آن شیردل به خون‌خواهی

۱۷۳

همّت کارگر درآن در‌بست

کاو بدان کار زود یابد دست

۱۷۴

همّتِ خلق و رأیِ روشن او

دِرع پولاد گشت بر تن او

۱۷۵

وآن‌گهی بر طریق معذوری

خواست از شاه شهر دستوری

۱۷۶

پس ره آن حصار پیش گرفت

پی تدبیر کار خویش گرفت

۱۷۷

چون به نزدیک آن طلسم رسید

رخنه‌ای کرد و رقیه‌ای بدمید

۱۷۸

همه نیرنگ آن طلسم بکند

برگشاد آن طلسم را پیوند

۱۷۹

هر طلسمی که دید بر سر راه

همه را چنبر اوفکند به چاه

۱۸۰

چون ز کوه آن طلسم‌ها برداشت

تیغ‌ها را به تیغ کوه گذاشت

۱۸۱

بر در آن حصار شد در حال

دُهُلی را کشید زیر دوال

۱۸۲

وآن صدا را به گرد بارو جُست

کَند چون جای کنده بود درست

۱۸۳

چون صدا رخنه را کلید آمد

از سر رخنه‌، دَر پدید آمد

۱۸۴

زین حکایت چو یافت آگاهی

کس فرستاد ماه خرگاهی

۱۸۵

گفت کای رخنه‌بند راه‌گشای

دولتت بر مراد راهنمای

۱۸۶

چون گشادی طلسم را ز نخست

در‌ِ گنجینه یافتی به درست

۱۸۷

سر سوی شهر کن چو آب روان

صابری کن دو روز اگر بتوان

۱۸۸

تا من آیم به بارگاه پدر

آزمایش کنم تو را به هنر

۱۸۹

پرسم از تو چهار چیز نهفت

گر نهفته جواب دانی گفت

۱۹۰

با توام دوستی یگانه شود

شغل و پیوند بی‌بهانه شود

۱۹۱

مرد چون دید کامگاری خویش

روی پس کرد و ره گرفت به پیش

۱۹۲

چون به شهر آمد از حصار بلند

از در شهر برکشید پرند

۱۹۳

در نوشت و به چاکری بسپرد

آفرین زنده گشت و آفت مرد

۱۹۴

جمله سرها که بود بر در شهر

از رسن‌ها فرو گرفت به قهر

۱۹۵

داد تا بر وی آفرین کردند

با تن کشتگان دفین کردند

۱۹۶

شد سوی خانه با هزار درود

مطرب آورد و برکشید سرود

۱۹۷

شهریان بر سرش نثارافشان

همه بام و درش نگارافشان

۱۹۸

همه خوردند یک به یک سوگند

که اگر شه نخواهد این پیوند

۱۹۹

شاه را در زمان تباه کنیم

بر خود او را امیر و شاه کنیم

۲۰۰

کآن سَرِ ما برید و سردی کرد

وین سَرِ ما رهاند و مردی کرد

۲۰۱

وز دگر سو عروس زیباروی

شادمان شد به خواستاری شُوی

۲۰۲

چون شب از نافه‌های مشک سیاه

غالیه سود بر عماری ماه

۲۰۳

در عماری نشست با دل خوش

ماه در موکبش عماری‌کش

۲۰۴

سوی کاخ آمد از گریوه کوه

کاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه

۲۰۵

پدر از دیدنش چو گل بشکفت

دختر احوال خویش ازو ننهفت

۲۰۶

هر چه پیش آمدش ز نیک و ز بد

کرد با او همه حکایت خود

۲۰۷

زآن سواران کزو پیاده شدند

چاه کندند و درفتاده شدند

۲۰۸

زآن هزبران که نام او بردند

وز سر عجز پیش او مردند

۲۰۹

تا بدان جا که آن ملک‌زاده

بود یکباره دل بدو داده

۲۱۰

وآن که آمد چو کوهپای فشرد

کرد یک‌یک طلسم‌ها را خرد

۲۱۱

وآن که بر قلعه کامگاری یافت

وز سر شرط رفته روی نتافت

۲۱۲

چون سه شرط از چهار شرط نمود

تا چهارم چگونه خواهد بود

۲۱۳

شاه گفتا که شرط چارم چیست؟

شرط خوبان یکی کنند نه بیست

۲۱۴

نوش‌لب گفت چار مشکل سخت

پرسم از وی به رهنمونی بخت

۲۱۵

ور درین ره خرش فروماند

خرگه آن جا زند که او داند

۲۱۶

واجب آن شد که بامداد پگاه

بر سر تخت خود نشیند شاه

۲۱۷

خواند او را به شرط مهمانی

من شوم زیرِ پرده پنهانی

۲۱۸

پرسم او را سؤال سربسته

تا جوابم فرستد آهسته

۲۱۹

شاه گفتا چنین کنیم رواست

هر چه آن کرده‌ای تو کردهٔ ماست

۲۲۰

بیشتر زین سخن نیفزودند

در شبستان شدند و آسودند

۲۲۱

بامدادان که چرخ مینا رنگ

گرد یاقوت بردمید به سنگ

۲۲۲

مجلس آراست شه به رسم کیان

بست بر بندگیش‌، بختمیان

۲۲۳

انجمن ساخت‌، نامداران را

راستگویان و رستگاران را

۲۲۴

خواند شهزاده را به مهمانی

بر سرش کرد گوهرافشانی

۲۲۵

خوان زرین نهاده شد در کاخ

تنگ شد بارگه ز برگ فراخ

۲۲۶

از بسی آرزو که بر خوان بود

آن نه خوان بود‌، کآرزو‌دان بود

۲۲۷

از خورش‌ها که بود بر چپ و راست

هر کس آن خورد کآرزو درخواست

۲۲۸

چون خورش خورده شد به اندازه

شد طبیعت به پرورش تازه

۲۲۹

شاه فرمود تا به مجلس خاص

بر محک‌ها زنند زر خلاص

۲۳۰

خود درون رفت و جای خویش بماند

میهمان را به جای خویش نشاند

۲۳۱

پیش دختر نشست روی به روی

تا چه بازیگری کند با شوی

۲۳۲

بازی‌آموز لعبتان طراز

از پس پرده گشت لُعبت‌باز

۲۳۳

از بناگوش خود دو لؤلؤی خُرد

برگشاد و به خازنی بسپرد

۲۳۴

کاین به مهمان ما رسان به شتاب

چون رسانیده شد‌، بیار جواب

۲۳۵

شد فرستاده پیش مهمان زود

وآن چه آورده بُد بدو بنمود

۲۳۶

مرد لؤلؤی خُرد بر سنجید

عبره کردش چنان که در گنجید

۲۳۷

زآن جواهر که بود در خور آن

سه دیگر نهاد بر سر آن

۲۳۸

هم بدان پیک نامه‌ور دادش

سوی آن نامور فرستادش

۲۳۹

سنگ‌دل چون که دید لؤلؤ پنج

سنگ برداشت گشت لؤلؤسنج

۲۴۰

چون کم و بیش دیدشان به عیار

هم بر آن سنگ سودشان چو غبار

۲۴۱

قبضه‌واری شکر بر آن افزود

آن دُر و آن شکر به یک جا سود

۲۴۲

داد تا نزد میهمان بشتافت

میهمان باز نکته را دریافت

۲۴۳

از پرستنده خواست جامی شیر

هر دو در وی فشاند و گفت بگیر

۲۴۴

شد پرستنده سوی بانوی خویش

وآن ره آورد را نهاد به پیش

۲۴۵

بانو آن شیر بر گرفت و بخوَرد

وآن چه زو مانده بُد‌، خمیر بکرد

۲۴۶

برکشیدش به وزن اول بار

یک سر موی کم نکرد عیار

۲۴۷

حالی انگشتری گشاد ز دست

داد تا برَد پیکِ راه‌پرست

۲۴۸

مرد بِخْرد ستد ز دست کنیز

پس در انگشت کرد و داشت عزیز

۲۴۹

داد یکتا دُری جهان‌افروز

شب‌چراغی به روشنایی‌ِ روز

۲۵۰

باز پس شد کنیز حورنژاد

دُر یکتا به لعل یکتا داد

۲۵۱

بانو آن در نهاد بر کف دست

عِقد خود را ز یک‌دگر بگسست

۲۵۲

تا دری یافت هم طویلهٔ آن

شب‌چراغی هم از قبیلهٔ آن

۲۵۳

هر دو در رشته‌ای کشید به هم

این و آن چون یکی نه بیش و نه کم

۲۵۴

شد پرستنده در به دریا داد

بلکه خورشید را ثریا داد

۲۵۵

چون که بِخْرَد نظر بران انداخت

آن دو هم‌عِقد را ز هم نشناخت

۲۵۶

جز دویی در میان آن دو خوشاب

هیچ فرقی نبد به رونق و آب

۲۵۷

مهره‌ای ازرق از غلامان خواست

کآن دویم را سوم نیامد راست

۲۵۸

بر سر دُر نهاد مهرهٔ خُرد

داد تا آن که آورید‌، ببُرد

۲۵۹

مهربانش چو مُهره با دُر دید

مهر بر لب نهاد و خوش خندید

۲۶۰

ستد آن مهره و دُر از سر هوش

مهره در دست بست و دُر در گوش

۲۶۱

با پدر گفت خیز و کار بساز

بس که بر بخت خویش کردم ناز

۲۶۲

بخت من بین چگونه یار من‌ست

کاین چنین یاری اختیار من‌ست

۲۶۳

همسری یافتم که همسر او

نیست کس در دیار و کشور او

۲۶۴

ما که دانا شدیم و دانادوست

دانش ما به زیر دانش اوست

۲۶۵

پدر از لطف آن حکایت خوش

با پری گفت کای فریشته‌وش

۲۶۶

آن چه من دیدم از سؤال و جواب

روی‌پوشیده بود، زیر نقاب

۲۶۷

هر چه رفت از حدیث‌های نهفت

یک به یک با مَنَت بباید گفت

۲۶۸

نازپروردهٔ هزار نیاز

پردهٔ رمز بر گرفت ز راز

۲۶۹

گفت اول که تیز کردم هوش

عقد لؤلؤ گشادم از بن گوش

۲۷۰

در نمودار آن دو لؤلؤ ناب

عمر گفتم دو روزه شد دریاب

۲۷۱

او که بر دو‌، سه دیگر بفزود

گفت اگر پنج بگذرد هم زود

۲۷۲

من که شکر به دُر درافزودم

وآن در و آن شکر به هم سودم

۲۷۳

گفتم این عمر شهوت‌آلوده

چون در و چون شکر به هم سوده

۲۷۴

به فسون و به کیمیا کردن

که تواند ز هم جدا کردن؟

۲۷۵

او که شیری در آن میان انداخت

تا یکی ماند و دیگری بگداخت

۲۷۶

گفت شکر که با دُر آمیزد

به یکی قطره شیر برخیزد

۲۷۷

من که خوردم شکر ز ساغر او

شیر خواری بُدم برابر او

۲۷۸

وآن که انگشتری فرستادم

به نکاح خودش رضا دادم

۲۷۹

او که داد آن گهر، نهانی گفت

که چو گوهر مرا نیابی جفت

۲۸۰

من که هم عقد گوهرش بستم

وا نمودم که جفت او هستم

۲۸۱

او که در جستجوی آن دو گهر

سومی در جهان ندید دگر

۲۸۲

مهرهٔ ازرق آورید به دست

وز پی چشم بَد در ایشان بست

۲۸۳

من که مهره به خود برآمودم

سر به مهر رضای او بودم

۲۸۴

مُهرهٔ مِهر او به سینهٔ من

مُهر گنج است بر خزینهٔ من

۲۸۵

بر وی از پنچ راز پنهانی

پنج نوبت زدم به سلطانی

۲۸۶

شاه چون دید توسنی را رام

رفته خامی به تازیانهٔ خام

۲۸۷

کرد بر سنت زناشویی

هر چه باید ز شرط نیکویی

۲۸۸

در شکر ریز سور او بنشست

زُهره را با سهیل کابین بست

۲۸۹

بزمی آراست چون بساط بهشت

بزمگه را به مشک و عود سرشت

۲۹۰

کرد پیرایهٔ عروسی راست

سرو و گل را نشاند و خود برخاست

۲۹۱

دو سبک‌روح را به هم بسپرد

خویشتن زآن میان گرانی برد

۲۹۲

کان‌کَنِ لعل چون رسید به کان

جان‌کنی را مدد رسید از جان

۲۹۳

گاه رخ بوسه داد و گاه لبش

گاه نارش گَزید و گه رطبش

۲۹۴

آخر الماس یافت بر دُر دست

باز بر سینه تذرو نشست

۲۹۵

مهرهٔ خویش دید در دستش

مهر خود در دو نرگس مستش

۲۹۶

گوهرش را به مهر خود نگذاشت

مُهر گوهر ز گنج او برداشت

۲۹۷

زیست با او به ناز و کامه خویش

چون رُخش سرخ کرد جامهٔ خویش

۲۹۸

کاولین روز بر سپیدی حال

سرخی جامه را گرفت به فال

۲۹۹

چون بدان سرخی از سیاهی رست

زیور سرخ داشتی پیوست

۳۰۰

چون به سرخی برات راندندش

مَلِکِ سرخ‌جامه خواندندش

۳۰۱

سرخی آرایشی نو‌آیین‌ست

گوهر سرخ را بها زاین‌ست

۳۰۲

زر که گوگرد سرخ شد لقبش

سرخی آمد نکوترین سَلَبش

۳۰۳

خون که آمیزش روان دارد

سرخ ازرآن شد که لطف جان دارد

۳۰۴

در کسانی که نیکویی جویی

سرخ رویی‌ست اصل نیکویی

۳۰۵

سرخ‌گل‌، شاه بوستان نَبْوَد

گر ز سرخی درو نشان نبود

۳۰۶

چون به پایان شد این حکایت نغز

گشت پُر سرخ گل هوا را مغز

۳۰۷

روی بهرام از آن گل‌افشانی

سرخ شد چون رحیق ریحانی

۳۰۸

دست بر سرخ‌گل کشید دراز

در کنارش گرفت و خفت به ناز

بازگشت به سروده‌های نظامی