کبکی به دهن گرفت موری
میکرد بر آن ضعیف زوری
این متن شاعری است که به شکل مثنوی نوشته شده و درباره عشق و رنجهای عاشقانه صحبت میکند. در ابتدا داستان کبکی روایت میشود که بر موری میخندد و به خاطر این خنده دچار مشکلاتی میشود. نویسنده با استفاده از این مثال بیان میکند که عشق و رنج باید در زندگی پذیرفته شوند و خندههای ظاهری نتوانند نشاندهنده درونیات واقعی انسان باشند. سپس داستان جذاب و غمانگیز مجنون و رابطهاش با پدرش بازگو میشود. مجنون در عشق خود رنج میکشد و از مشکلات ناراحت است، اما در عین حال به عشق خود افتخار میکند و داستانش مورد توجه دیگران قرار میگیرد. در ادامه، شاعر به ستایش عشق میپردازد و به این نکته اشاره میکند که عشق واقعی با تمام دردها و چالشها همچنان زیبا و ارزشمند است. عشق نه تنها نباید ترس و اضطراب ایجاد کند، بلکه قوت و آزادی را به همراه میآورد. در نهایت، توجه به زیبایی و ثروت در وجود عشق و تاثیر آن در زندگی عاشقان بیان میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کبکی به دهن گرفت موری
میکرد بر آن ضعیف زوری
زد قهقهه مور بیکرانی
کای کبک، تو این چنین ندانی
شد کبک دَری ز قهقهه سست
کاین پیشهٔ من نه پیشهٔ تست
چون قهقهه کرد کبک حالی
منقار ز مور کرد خالی
هر قهقهه کاین چنین زند مرد
شک نه که شکوه ازو شود فرد
خنده که نه در مقام خویش است
در خورد هزار گریه بیش است
چون من ز پی عذاب و رنجم
راحت به کدام عشوه سنجم؟
آن پیر خری که میکشد بار
تا جانش هست میکند کار
آسودگی آنگهی پذیرد
کز زیستنِ چنین بمیرد
در عشق چه جای بیم تیغ است؟
تیغ از سر عاشقان دریغ است
عاشق ز نهیب جان نترسد
جانانطلب از جهان نترسد
چون ماه من اوفتاد در میغ
دارم سرِ تیغ کو سرِ تیغ؟
سر کاو ز فدا دریغ باشد
شایستهٔ تشت و تیغ باشد
زین جان که بر آتش اوفتاده است
با ناخوشیام خوش اوفتاده است
جانی است مرا بدین تباهی
بگذار، ز جان من چه خواهی؟
مجنون چو حدیث خود فرو گفت
بگریست پدر بدانچه او گفت
زین گوشه پدر نشسته گریان
زانسو پسر اوفتاده عریان
پس بار دگر به خانه بردش
بنواخت به دوستان سپردش
وان شیفتهدل به شوربختی
میکرد صبوریی به سختی
روزی دو سه در شکنجه میزیست
زانگونه که هر که دید بگریست
پس پرده درید و آه برداشت
سوی در و دشت راه برداشت
میزیست به رنج و ناتوانی
میمرد کدام زندگانی
چون گرم شدی به عشق وجدش
بردی به نشاط گاه نجدش
بر نجد شدی چو شیر سرمست
آهن بر پای و سنگ بر دست
چون برزدی از نفیر جوشی
گفتی غزلی به هر خروشی
از هر طرفی خلایق انبوه
نظاره شدی به گرد آن کوه
هر نادرهای کز او شنیدند
در خاطر و در قلم کشیدند
بردند به تحفهها در آفاق
زان غنیه غنی شدند عشاق