تو کز عبرت بدین افسانه مانی
چه پنداری مگر افسانه خوانی
این شعر به بیان عبرتها و پندهای زندگی میپردازد و نشان میدهد که چگونه جوانی به سرعت میگذرد و انسان باید از آن بهرهبرداری کند. شاعر به تمثیلهای مختلفی اشاره میکند، از جمله تلخی و شیرینی زندگی، و به نوعی به فقدان و گذر عمر و زیبایی جوانی اشاره دارد. همچنین به نوعی از عشق و وابستگی نیز صحبت میکند و نشان میدهد که در این مسیر موانعی وجود دارد که انسان را به فکر وادار میکند. در نهایت، از خداوند طلب هدایت کرده و نسبت به گذشته و گذشتهاش آگاهی میطلبد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو کز عبرت بدین افسانه مانی
چه پنداری مگر افسانه خوانی
درین افسانه شرطست اشک راندن
گلابی تلخ بر شیرین فشاندن
بحکم آنکه آن کم زندگانی
چو گل بر باد شد روز جوانی
سبک رو چون بت قبچاق من بود
گمان افتاد خود کافاق من بود
همایون پیکری نغز و خردمند
فرستاده به من دارای در بند
پرندش درع و از درع آهنینتر
قباش از پیرهن تنگ آستینتر
سران را گوش بر مالش نهاده
مرا در همسری بالش نهاده
چو ترکان گشته سوی کوچ محتاج
به ترکی داده رختم را به تارج
اگر شد ترکم از خرگه نهانی
خدایا ترک زادم را تو دانی