دلا از روشنی شمعی برافروز
ز شمع آتش پرستیدن بیاموز
در این شعر، شاعر به روشنایی و معانی عمیق وجود اشاره میکند. او با استفاده از تصویر شمع و آتش، انسان را به جستجوی حقیقت و شناخت بیشتری از خود و جهان تشویق میکند. شاعر میگوید که اگرچه او از خاک و دنیای مادی است، اما دارای فهم و حکمت بالایی است و میتواند رمز و رازهای عالم را درک کند. او به لزوم بررسی عمیق حقیقتها تأکید میکند و میگوید که حقیقت نه تنها در ظاهر که در عمق وجود نهفته است. در نهایت، شاعر خدا را بینهایت و فراتر از محدودیتهای زمان و مکان میداند و تأکید میکند که شناخت خود، راهی به شناخت خدا و درک عمیقتری از عالم است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلا از روشنی شمعی برافروز
ز شمع آتش پرستیدن بیاموز
بیارا خاطر ار آتشپرستی
از آتشخانه خاطر نشستی
منِ خاکی کزین محراب هیچم
چنو صد را به حکمت گوش پیچم
بسی دارم سخن کان دل پذیرد
چهگویم چون کسم دامن نگیرد؟!
منم دانسته در پرگار عالم
به تصریف و به نحو اسرار عالم
همه زیچ فلک جدول به جدول
به اسطرلاب حکمت کردهام حل
که پرسید از من اسرار فلک را ؟
که معلومش نکردم یک به یک را
ز سر تا پای این دیرینه گلشن
کنم گر گوش داری بر تو روشن
از آن نقطه که خطش مختلف بود
نخستین جنبشی کامد الف بود
بدان خط چون دگر خط بست پرگار
بسیطی زان دوی آمد پدیدار
سه خط چون کرد بر مرکز محیطی
به جسم آماده شد شکل بسیطی
خط است آنگه بسیط آنگاه اجسام
که ابعاد ثلاثهش کردهاند نام
توان دانست عالم را به غایت
بدین ترتیب از اول تا نهایت
چو بر عقل این نمونه گشت ظاهر
به یک تک میدود ز اول به آخر
خدایست آنکه حد ظاهر ندارد
وجودش اول و آخر ندارد
خدابین شو که پیش اهل بینش
تنُک باشد حجاب آفرینش
بدان خود را که از راه معانی
خدا را دانی ار خود را بدانی
بدین نزدیکیات آیینه در پیش
فلک چهبوَد؟ بدان دوری میندیش
تو آن نوری که چرخت تشت ِ شمعست
نمودار دو عالم در تو جمعست
نظامی بیش از این راز نهانی
مگو تا از حکایت وا نمانی