سخن چون شد به معصومان حوالت
ملک پرسیدش از تاج رسالت
در این شعر، صحبت به معصومان و مقام رسالت میرسد. ملک از شخصی در عرب که ادعای نبوّت دارد میپرسد و نسبت دین او را با دین حق بررسی میکند. پاسخ میگوید که کلام الهی فراتر از سیاهی و سفیدی است و در گنبد دانش قرار ندارد. همچنین بیان میشود که کلام آن مرد نه از اجرام آسمانی است و نه بر اساس علم ساده، بلکه برآیند خالق است. صحبت درباره اهمیت دین حق و بازی نکردن با آن آورده میشود. سپس به شخصیت پرویز اشاره میشود و اینکه با وجود تواناییها، بخت پیروزی را نداشت. در نهایت، شخصی به استاد خود از روی تحسین و ستایش اشاره کرده و خواستار دانشی از او میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سخن چون شد به معصومان حوالت
ملک پرسیدش از تاج رسالت
که شخصی در عرب دعوی کند کیست؟
به نسبت دین او با دین ما چیست؟
جوابش داد کان حرف الهی
برون است از سپیدی و سیاهی
به گنبد در کنند این قوم ناورد
برون از گنبد است آواز آن مرد
نه زَ انجم گوید و نَزْ چرخِ اعلاش
که نقشند این دو او شاگردِ نقاش
کند بالای این نُه پرده پرواز
نیام زان پرده چون گویم از این راز؟
مکن بازی شها با دینِ تازی
که دین حق است و با حق نیست بازی
بجوشید از نهیب اندام پرویز
چو اندام کباب از آتش تیز
ولی چون بخت پیروزی نبودش
صلای احمدی روزی نبودش
چو شیرین دید کان دیرینه استاد
درِ گنج سخن بر شاه بگشاد
ثنا گفتش که ای پیر یگانه
ندیده چون تویی چشم زمانه
چو بر خسرو گشادی گنجِ کانی
نصیبی ده مرا نیز ار توانی
کلیدی کن نه زنجیری در این بند
فروخوان از کلیله نکتهای چند