ز نزدیکان خود با محرمی چند
نشست و زد درین معنی دمی چند
در این متن، شخصی از دغدغههای خود دربارهی یک مرد سودایی صحبت میکند و به این فکر میکند که چگونه با او رفتار کند. او میداند که اگر این مرد را رها کند، کار او به باد خواهد رفت و اگر او را بکشد، بیگناهی است. او به دنبال راهی است تا در جایگاه پادشاهی، کاری نیکو انجام دهد. در پاسخ به او، خردمندان میگویند که اگر این مشکل را به درستی حل کند، میتواند به سعادت و دولت دست یابد. آنها پیشنهاد میکنند که از طلا (زر) برای فریب او بهره ببرد، و باید در ابتدا با امید و خوشحالی به او نزدیک شود. اما در نهایت باید توجه کرد که برخی افراد به طلا کور و بیعمل میشوند. اگر نتواند او را با طلا از مقامش بیاندازد، باید به سنگی مشغولش کند تا در این راه زمانش را بیهوده نگذرانند. زمانی که شاه خبر مشورت را میشنود، درخواست آوردن کسی را میکند که میتواند در این مشکل کمک کند. او به سختی از در میگذرد و در حالی که مردم نگران و پریشان هستند، از او یاری میطلبند. او در نهایت در برابر سعودی و مشکلات خود غمگین میشود، و نه تنها به خود بلکه به خسرو نیز توجهی نمیکند. خسرو با مهربانی به او رسیدگی میکند و به هر سوال او با دقت و نکتهسنجی پاسخ میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز نزدیکان خود با محرمی چند
نشست و زد درین معنی دمی چند
که با این مرد سودایی چه سازیم
بدین مهره چگونه حقه بازیم
گرش مانم بِدو کارم تباه است
و گر خونش بریزم بیگناه است
بسی کوشیدم اندر پادشایی
مگر عیدی کنم بیروستایی
کند بر من کنون عید آن مه نو
که کرد آشفتهای را یار خسرو
خردمندان چنین دادند پاسخ
که ای دولت به دیدار تو فرخ
کمین مولای تو صاحبکلاهان
به خاک پای تو سوگند شاهان
جهان اندازهٔ عمر درازت
سعادت یار و دولت کارسازت
گر این آشفته را تدبیر سازیم
نه ز آهن کز زرش زنجیر سازیم
که سودا را مفرح زَر بود زَر
مفرح خود به زَر گردد میسر
نخستش خواند باید با صد امید
زرافشانی بر او کردن چو خورشید
به زر نز دلستان کز دین برآید
بدین شیرینی از شیرین بر آید
بسا بینا که از زر کور گردد
بس آهن کاو به زر بیزور گردد
گرش نتوان به زر معزول کردن
به سنگی بایدش مشغول کردن
که تا آن روز کآید روز او تنگ
گذارد عمر در پیکار آن سنگ
چو شه بشنید قول انجمن را
طلب فرمود کردن کوهکن را
در آوردندش از در چون یکی کوه
فتاده از پسش خلقی به انبوه
نشان محنت اندر سر گرفته
رهی بیخویش اندر بر گرفته
ز رویش گشته پیدا بیقراری
بر او بگریسته دوران به زاری
نه در خسرو نگه کرد و نه در تخت
چو شیران پنجه کرد اندر زمین سخت
غم شیرین چنان از خود ربودش
که پروای خود و خسرو نبودش
ملک فرمود تا بنواختندش
به هر گامی نثاری ساختندش
ز پای آن پیلبالا را نشاندند
به پایش پیلبالا زر فشاندند
چو گوهر در دل پاکش یکی بود
ز گوهرها زر و خاکش یکی بود
چو مهمان را نیامد چشم بر زر
ز لب بگشاد خسرو دُرج گوهر
به هر نکته که خسرو ساز میداد
جوابش هم به نکته باز میداد