چنین گوید جهاندیده سخنگوی
که چون میشد در آن صحرا جهانجوی
در این متن، شاعر به توصیف یک صحنه عاشقانه و دیدار دو دوست میپردازد. داستان درباره دو شکارچی است که به شکار میروند و در این حین، عاشقانههایشان را بیان میکنند. این دو نفر با تیراندازی و علامتگذاری برای یکدیگر ابراز عشق میکنند و در نهایت به یکدیگر میرسند و از عشق و دوستیشان اشک میریزند. شاعر توصیف میکند که هر یک از این دو نفر چه هدایا و زیباییهایی برای دیگری به همراه دارند. هنگامی که این دو نفر در کنار هم قرار میگیرند، دلهایشان به عشق یکدیگر آتشین میشود و از زیبایی یکدیگر لذت میبرند. با جمع شدن لشکر و بازگشت به خانه، شیرین به استقبال خسرو میرود و با نهایت احترام و تجلیل، او را به کاخ خود میبرد. در اینجا، دوستی و عشق در میان قوانین و آداب سلطنتی بیان میشود و به زیبایی توصیف شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چنین گوید جهاندیده سخنگوی
که چون میشد در آن صحرا جهانجوی
شکاری چون شکر میزد ز هر سو
بر آمد گرد شیرین از دگر سو
که با یاران جماش آن دلافروز
به عزم صید بیرون آمد آن روز
دو صیدافکن به یک جا باز خوردند
به صید یکدگر پرواز کردند
دو تیرانداز چون سرو جوانه
ز بهر یکدگر کرده نشانه
دو یار از عشق خود مخمور مانده
به عشق اندر ز یاران دور مانده
یکی را دست شاهی تاج داده
یکی صد تاج را تاراج داده
یکی را سنبل از گل برکشیده
یکی را گرد گل سنبل دمیده
یکی مرغول عنبر بسته بر گوش
یکی مشگینکمند افکنده بر دوش
یکی از طوق خود مه را شکسته
یکی مه را ز غبغب طوق بسته
نظر بر یکدگر چندان نهادند
که آب از چشم یکدیگر گشادند
نه از شیرین جدا میگشت پرویز
نه از گلگون گذر میکرد شبدیز
طریق دوستی را ساز جستند
ز یکدیگر نشانها بازجستند
چو نام هم شنیدند آن دو چالاک
فتادند از سر زین بر سر خاک
گذشته ساعتی سر برگرفتند
زمین از اشک در گوهر گرفتند
به آیینتر بپرسیدند خود را
فرو گفتند لَختی نیک و بد را
سخن بسیار بود اندیشه کردند
به کم گفتن صبوری پیشه کردند
هوا را بر زمین چون مرغ بستند
چو مرغی بر خدنگ زین نشستند
عنان از هر طرف بر زد سواری
پریرویی رسید از هر کناری
مه و خورشید را دیدند نازان
قران کرده به برج عشقبازان
فکنده عشقشان آتش به دل در
فرس در زیرشان چون خر به گل در
در ایشان خیره شد هر کس که میتاخت
که خسرو را ز شیرین باز نشناخت
خبر دادند موری چند پنهان
که این بلقیس گشت و آن سلیمان
ز هر سو لشگری نو میرسیدند
به گرد هر دو صف برمیکشیدند
چو لشگر جمع شد بر پره کوه
زمین بر گاو مینالید از انبوه
به خسرو گفت شیرین کاِی خداوند
نه من چون من هزارت بنده در بند
ز تاجت آسمان را بهرهمندی
زمین را زیر تخت سربلندی
اگر چه در بسیط هفت کشور
جهان خاص جهاندار است یکسر
بدین نزدیکی از بخشیده شاه
وثاقی هست ما را بر گذرگاه
اگر تشریف شه ما را نوازد
کمر بندد رهی گردن فرازد
اگر بر فرش موری بگذرد پیل
فتد افتادهای را جامه در نیل
ملک گفتا چو مهمان میپذیری
به جان آیم اگر جان میپذیری
سجود آورد شیرین در سپاسش
ثناها گفت افزون از قیاسش
دو اسبه پیش بانو کس فرستاد
ز مهمان بردن شاهش خبر داد
مهینبانو چو از کار آگهی یافت
بر اسباب غرض شاهنشهی یافت
به استقبال شد با نزل و اسباب
نثار افشاند بر خورشید و مهتاب
فرود آورد خسرو را به کاخی
که طوبی بود از آن فردوس شاخی
سرایی بر سپهرش سرفرازی
دو میدانش فراخی و درازی
فرستادش به دست عذرخواهان
چنان نزلی که باشد رسم شاهان
نه چندانش خزینه پیشکِش کرد
که بتوان در حسابش دستخوش کرد
ملک را هر زمان در کار شیرین
چو جان شیرین شدی بازار شیرین