چو شد معلوم کز حکم الهی
به هرمزبر تبه شد پادشاهی
در این قطعه شعر، به سرنوشت پادشاهی اشاره شده که به خاطر فرمان الهی، سلطنتش به نابودی میرسد. او در زمان جوانی و خوشبختی بر تخت مینشیند، اما دلش به یاد معشوقهاش شیرین گرفتار است. پادشاه با وجود عشق به شیرین، نمیتوانست از وظایفش به عنوان یک حاکم چشمپوشی کند و در عین حال به او میاندیشید. او تلاش میکند تا دنیا را آباد کند و به مردم یاری رساند، اما از یاد عدالت و انصاف غافل شده است. سپس وقتی از مسئولیتهای حکومتی کنار میرود، به خوشگذرانی میپردازد و شبها را با شکار و عیش میگذراند. سرانجام، هنگام یادآوری شیرین، از او بیخبر میشود و دچار سردرگمی میگردد، و با خاطرات شیرین میسازد و به انتظار دیدار دوبارهاش مینشیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو شد معلوم کز حکم الهی
به هرمزبر تبه شد پادشاهی
به فرختر زمان شاه جوانبخت
به دارالملک خود شد بر سر تخت
دلش گر چه به شیرین مبتلا بود
به ترک مملکت گفتن خطا بود
ز یک سو ملک را بر کار میداشت
ز دیگر سو نظر بر یار میداشت
جهان را از عمارت داد یاری
ولایت را ز فتنه رستگاری
ز بس کافتادگان را داد میداد
جهان را عدل نوشروان شد از یاد
چو از شغل ولایت باز پرداخت
دگرباره به نوش و ناز پرداخت
شکار و عیش کردی شام و شبگیر
نبودی یک زمان بیجام و نخجیر
چو غالب شد هوای دلستانش
بپرسید از رقیبان داستانش
خبر دادند کاکنون مدتی هست
کز این قصر آن نگارین رخت بر بست
نمیدانیم شاپورش کجا برد
چو شاهنشه نفرمودش چرا برد
شه از نیرنگ این گردنده دولاب
عجب در ماند و عاجز شد درین باب
ز شیرین بر طریق یادگاری
تک شبدیز کردش غمگساری
به یاد ماه با شبرنگ میساخت
به امید گهر با سنگ میساخت