چو آمد زلف شب در عطر سایی
به تاریکی فرو شد روشنایی
در این شعر، تصویر زیبایی از شب و خواب به تصویر کشیده شده است. شاعر از آمدن شب و تاریکی و روشنایی ناشی از آن سخن میگوید. خسرو، شخصیت اصلی داستان، در فضایی معنوی و آرامشبخش به نیایش خداوند میپردازد و خواب شیرینی میبیند که در آن به او بشارتهایی داده میشود. این بشارتها شامل چهار نکته است: 1) آرامشی که همچون میوه ترش در دل او نشسته است، 2) دختران و توفیقاتی که بر او نازل میشود، 3) دریافت پادشاهی به شکلی شایسته، 4) و همچنین گشایش در زندگی به واسطه صبر و تلاش. در پایان خواب، خسرو از خواب بیدار میشود و دوباره به پرستش خدا میپردازد و از خردمندان آموختن و پرسیدن را ادامه میدهد. این موضوعات به نوعی نمادی از آرزوهای انسانی و جستجوی معنا در زندگی هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو آمد زلف شب در عطر سایی
به تاریکی فرو شد روشنایی
برون آمد ز پرده، سِحرسازی
ششاندازی به جای شیشهبازی
به طاعتخانه شد خسرو کمر بست
نیایش کرد یزدان را و بنشست
به برخورداری آمد خواب نوشین
که بر ناخورده بود از خواب دوشین
نیای خویشتن را دید در خواب
که گفت ای تازهخورشیدِ جهانتاب
اگر شد چار مولای عزیزت
بشارت میدهم بر چار چیزت
یکی چون ترشیِ آن غوره خوردی
چو غوره زان ترشرویی نکردی
دلآرامی تو را در بر نشیند
کزو شیرینتری دوران نبیند
دوم چون مَرکبت را پی بریدند
وزان بر خاطرت گردی ندیدند
به شبرنگی رسی، «شبدیز» نامش
که صرصر درنیابد گَردِ گامش
سِیُم چون شه به دهقان داد تختت
وزان تندی نشد شوریده بختت
به دست آری چنان شاهانه تختی
که باشد راست چون زریندرختی
چهارم چون صبوری کردی آغاز
در آن پرده که مطرب گشت بیساز
نوا سازی دهندت «باربد» نام
که بر یادش گوارد زهر در جام
به جای سنگ، خواهی یافتن زر
به جای چار مهره، چار گوهر
ملکزاده چو گشت از خواب بیدار
پرستش کرد یزدان را دگر بار
زبان را روز و شب خاموش میداشت
نمودار نیا را گوش میداشت
همه شب با خردمندان نخفتی
حکایت باز پرسیدی و گفتی