شاهزاده پیش شه حیران این
هفت گردون دیده در یک مشت طین
در این شعر، شاهزاده با حیرت به شهوار شه نگریسته و از خود میپرسد که مفهوم عمیق این هفت گردون در یک مشت طین چیست. او متوجه میشود که بیان نمیتواند تمامی معانی را منتقل کند و حس کرده که حقیقت در درون جان آدمی نهفته است. شاعر از ما میخواهد که تصویری از خود بسازیم و بیداری را از حالت خواب طلب کنیم. او بر این باور است که عشق، روح را به صحت میرساند و رنجها، حسرتهایی بر دلی بیراحت گذاشتهاند. عشق باید برتر از هر درد و رنجی باشد و به ما شفا دهد. او تاکید میکند که عشق حقیقی فراتر از اصطلاحات و واژههاست و نباید به سطح عشق بسنده کرد. همچنین دانشجویان عشق باید دو پا داشته باشند (استقامت و اراده) و از یک سر برای عشق گام بردارند. در نهایت، شاعر همه این دردها و رنجها را بهانهای برای نزدیکتر شدن به عشق واقعی و الهی میداند و بر اهمیت شناخت عمیق در عرصه عشق تاکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شاهزاده پیش شه حیران این
هفت گردون دیده در یک مشت طین
هیچ ممکن نه ببحثی لب گشود
لیک جان با جان دمی خامش نبود
آمده در خاطرش کین بس خفیست
این همه معنیست پس صورت ز چیست
صورتی از صورتت بیزار کن
خفتهای هر خفته را بیدار کن
آن کلامت میرهاند از کلام
وان سقامت میجهاند از سقام
پس سقام عشق جان صحتست
رنجهااش حسرت هر راحتست
ای تن اکنون دست خود زین جان بشو
ور نمیشویی جز این جانی بجو
حاصل آن شه نیک او را مینواخت
او از آن خورشید چون مه میگداخت
آن گداز عاشقان باشد نمو
همچو مه اندر گدازش تازهرو
جمله رنجوران دوا دارند امید
نالد این رنجور کم افزون کنید
خوشتر از این سم ندیدم شربتی
زین مرض خوشتر نباشد صحتی
زین گنه بهتر نباشد طاعتی
سالها نسبت بدین دم ساعتی
مدتی بد پیش این شه زین نسق
دل کباب و جان نهاده بر طبق
گفت شه از هر کسی یک سر برید
من ز شه هر لحظه قربانم جدید
من فقیرم از زر از سر محتشم
صد هزاران سر خلف دارد سرم
با دو پا در عشق نتوان تاختن
با یکی سر عشق نتوان باختن
هر کسی را خود دو پا و یکسرست
با هزاران پا و سر تن نادرست
زین سبب هنگامهها شد کل هدر
هست این هنگامه هر دم گرمتر
معدن گرمیست اندر لامکان
هفت دوزخ از شرارش یک دخان