جوحی هر سالی ز درویشی به فن
رو بزن کردی کای دلخواه زن
دفتر ششم
این شعر به داستانی از درویشی و قاضی اشاره دارد. در آغاز، درویش با زبان کنایه، به شکار دلخواه به زنی اشاره میکند و او را به سمت قیمتی میکشاند. او از زنی میگوید که به قاضی شکایت میکند و از رفتار شوهرش نالان است. قاضی در برابر زیبایی و کلام او دچار سردرگمی میشود و نمیتواند به درستی گلهی او را درک کند. در ادامه، زن در تلاش است تا دل قاضی را به دست آورد و او را به خلوت دعوت کند. قاضی به او میگوید که این خانه از بد و نیک پر است و دعوا و تنش در آن حکمفرماست. او به خویش توصیه میکند که از افکار آشفته دوری کند و به بیداری و حقیقت بپردازد. سپس، قاضی دربارهی درون خانه بررسی میکند و متوجه میشود که فضای آن بسیار مناسب برای خلوت و دور از چشم دیگران است. زن با فریب و لطافتهای کلامی قاضی را به سمت خود میکشاند و در نهایت، او را درگیر خیال و افسانههای شیرین میکند. در انتها، اشارهای به تاریخ و داستانهای کهن مانند داستان قابیل و هابیل و دیگر اساطیر میشود که نشاندهندهی تاریخ پر از حق و باطل و تاثیرات زنانه در آن است. این بیان، به نوعی انتقاد از جریانی است که در آن، زنان با ترفندهای خود میتوانند بر مردان تسلط پیدا کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جوحی هر سالی ز درویشی به فن
رو بزن کردی کای دلخواه زن
چون سلاحت هست رو صیدی بگیر
تا بدوشانیم از صید تو شیر
قوس ابرو تیر غمزه دام کید
بهر چه دادت خدا از بهر صید
رو پی مرغی شگرفی دام نه
دانه بنما لیک در خوردش مده
کام بنما و کن او را تلخکام
کی خورد دانه چو شد در حبس دام
شد زن او نزد قاضی در گله
که مرا افغان ز شوی دهدله
قصه کوته کن که قاضی شد شکار
از مقال و از جمال آن نگار
گفت اندر محکمهست این غلغله
من نتانم فهم کردن این گله
گر به خلوت آیی ای سرو سهی
از ستمکاری شو شرحم دهی
گفت خانهٔ تو ز هر نیک و بدی
باشد از بهر گله آمد شدی
خانهٔ سر جمله پر سودا بود
صدر پر وسواس و پر غوغا بود
باقی اعضا ز فکر آسودهاند
وآن صدور از صادران فرسودهاند
در خزان و باد خوف حق گریز
آن شقایقهای پارین را بریز
این شقایق منع نو اشکوفههاست
که درخت دل برای آن نماست
خویش را در خواب کن زین افتکار
سر ز زیر خواب در یقظت بر آر
همچو آن اصحاب کهف ای خواجه زود
رو به ایقاظا که تحسبهم رقود
گفت قاضی ای صنم معمول چیست
گفت خانهٔ این کنیزک بس تهیست
خصم در ده رفت و حارس نیز نیست
بهر خلوت سخت نیکو مسکنیست
امشب ار امکان بود آنجا بیا
کار شب بی سمعه است و بیریا
جمله جاسوسان ز خمر خواب مست
زنگی شب جمله را گردن زدست
خواند بر قاضی فسونهای عجب
آن شکرلب وانگهانی از چه لب
چند با آدم بلیس افسانه کرد
چون حوا گفتش بخور آنگاه خورد
اولین خون در جهان ظلم و داد
از کف قابیل بهر زن فتاد
نوح چون بر تابه بریان ساختی
واهله بر تابه سنگ انداختی
مکر زن بر کار او چیره شدی
آب صاف وعظ او تیره شدی
قوم را پیغام کردی از نهان
که نگه دارید دین زین گمرهان