گفت با درویش روزی یک خَسی
که تُرا اینجا نمیداند کسی
دو نفر، یکی درویش و دیگری خسی (فقرای مال) در حال صحبت هستند. خسی به درویش میگوید که کسی او را نمیشناسد و بنابراین از او نمیداند. درویش اما به خودآگاهیاش اشاره میکند و میگوید که حتی اگر دیگران او را نشناسند، خودش خود را به خوبی میشناسد. او تأکید میکند که اگر شرایط برعکس بود، خسی احساس درد و نابرابری میکرد. درویش میگوید که اگرچه به نظر احمق میآید، اما خوشبخت است و از لجاجت و سختگیری دور است. او به عقل خود اعتماد دارد و معتقد است که این مسأله به بخت او مربوط میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفت با درویش روزی یک خَسی
که تُرا اینجا نمیداند کسی
گفت او گر مینداند عامیم
خویش را من نیک میدانم کیم
وای اگر برعکس بودی درد و ریش
او بُدی بینای من، من کور خویش
احمقم گیر احمقم من نیکبخت
بخت بهتر از لجاج و روی سخت
این سخن بر وفق ظَنَّت میجهد
ورنه بختم داد عقلم هم دهد