ناگهانی خود عسس او را گرفت
مشت و چوبش زد ز صفرا ناشکفت
دفتر ششم
در این متن، داستانی درباره یک درویش و عسس (پلیس) روایت میشود. درویش در شبی تاریک به دست عسس گرفتار میشود و او را به شدت میزند. در آن زمان، نگرانی از دزدان در بین مردم وجود دارد و خلیفه به عسس دستور میدهد که با دزدان به شدت برخورد کنند. او بر این باور است که رحم به دزدان نادرست است و باید از ضعیفان محافظت کرد. درویش میخواهد دلیل وضعیت خود را توضیح دهد و از عسس میخواهد که به او مهلت دهد تا واقعیت را بگوید. او خود را به عنوان یک فرد غریب معرفی میکند که در حقیقت دزد نیست و تنها به مشکل افتاده است. بحثی میان درویش و عسس شکل میگیرد که در آن درویش به ناعدالتیهای موجود در جامعه اشاره میکند. در نهایت، او تأکید میکند که او از بغداد آمده و هیچ نیتی برای دزدی ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ناگهانی خود عسس او را گرفت
مشت و چوبش زد ز صفرا ناشکفت
اتفاقا اندر آن شبهای تار
دیده بُد مردم ز شبدزدان ضرار
بود شبهای مخوف و منتحس
پس به جد میجست دزدان را عسس
تا خلیفه گفت که ببرید دست
هر که شب گردد وگر خویشِ منست
بر عسس کرده ملک تهدید و بیم
که چرا باشید بر دزدان رحیم
عشوهشان را از چه رو باور کنید
یا چرا زیشان قبول زر کنید
رحم بر دزدان و هر منحوسدست
بر ضعیفان ضربت و بیرحمیَست
هین ز رنج خاص مَسکل ز انتقام
رنج او کم بین ، ببین تو رنج عام
اصبع ملدوغ بُر ، در دفع شر
در تعدی و هلاک تن نگر
اتفاقا اندر آن ایام دزد
گشته بود انبوه پخته و خام دزد
در چنین وقتش بدید و سخت زد
چوبها و زخمهای بیعدد
نعره و فریاد زان درویش خاست
که مزن تا من بگویم حال راست
گفت اینک دادمت مهلت بگو
تا به شب چون آمدی بیرون به کو
تو نهای زینجا غریب و منکری
راستی گو تا به چه مکر اندری
اهل دیوان بر عسس طعنه زدند
که چرا دزدان کنون انبُه شدند
انبهی از تست و از امثال تست
وا نما یاران زشتت را نخست
ورنه کین جمله را از تو کشم
تا شود آمن زر هر محتشم
گفت او از بعد سوگندان پر
که نیم من خانهسوز و کیسهبر
من نه مرد دزدی و بیدادیم
من غریب مصرم و بغدادیم