بود یک میراثی مال و عقار
جمله را خورد و بماند او عور و زار
دفتر ششم
در این شعر، گفته میشود که شخصی از میراثی بیارزش و ویرانه باقی مانده است. او به خاطر جدایی از گذشتهاش، نمیداند که چگونه باید از زندگیاش بهرهبرداری کند و ارزش واقعی زندگیاش را درک نمیکند. در ادامه، او دعا میکند و از خداوند طلب کمک میکند. همچنین اشاره میشود که در زمان خالی بودن، انسان به راحتی ناله میکند و زمانی که روحش پر از درد است، ممکن است به اشتباه دست از تلاش بردارد. اما در پایان، او متوجه میشود که باید همچنان در مسیر زندگی پیش برود و با وجود رنجها، به سمت شادی و خوشبختی گام بردارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بود یک میراثی مال و عقار
جمله را خورد و بماند او عور و زار
مال میراثی ندارد خود وفا
چون بناکام از گذشته شد جدا
او نداند قدر هم کآسان بیافت
کو به کدّ و رنج و کسبش کم شتافت
قدر جان زان میندانی ای فلان
که بدادت حق به بخشش رایگان
نقد رفت و کاله رفته و خانهها
ماند چون چغدان در آن ویرانهها
گفت یا رب برگ دادی رفت برگ
یا بده برگی و یا بفرست مرگ
چون تهی شد یاد حق آغاز کرد
یا رب و یا رب اَجِرنی ساز کرد
چون پیمبر گفته مؤمن مِزهَرست
در زمان خالیی نالهگَرست
چون شود پُر مطربش بنهد ز دست
پر مشو که آسیبِ دست او خوشست
تی شو و خوش باش بین اصبعین
کز می لاأَین سرمست است این
رفت طغیان آب از چشمش گشاد
آب چشمش زرع دین را آب داد