بینهایت آمد این خوش سرگذشت
چون غریب از گور خواجه باز گشت
دفتر ششم
این شعر داستان یک خواجه را روایت میکند که پس از مدتها دوری از خانه و در حالی که در عسر و سختی بوده، به خانهاش بازمیگردد. او در دل خود امید و شادمانی دارد و به افسانههایی که در دلش برانگیخته میشود، میپردازد. در نیمه شب، در خواب با پای مردی گفت و گو میکند و از رازهایی صحبت میشود که نباید فاش شوند. آنها به اهمیت خاموشی و حفظ رازها اشاره میکنند و بیان میکنند که این دنیا در واقع پردهای از واقعیت عمیقتری است. در پایان، بر مفهوم زندگی و معنای آن تأکید میشود، اینکه زندگی همچون کشیدن دانهای در خاک است و روزی زمان پاداش و ظهور حقیقت خواهد رسید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بینهایت آمد این خوش سرگذشت
چون غریب از گور خواجه باز گشت
پای مردش سوی خانهٔ خویش برد
مهر صد دینار را فا او سپرد
لوتش آورد و حکایتهاش گفت
کز امید اندر دلش صد گل شکفت
آنچ بعد العسر یسر او دیده بود
با غریب از قصهٔ آن لب گشود
نیمشب بگذشت و افسانه کنان
خوابشان انداخت تا مرعای جان
دید پامرد آن همایون خواجه را
اندر آن شب خواب بر صدر سرا
خواجه گفت ای پایمرد با نمک
آنچ گفتی من شنیدم یک به یک
لیک پاسخ دادنم فرمان نبود
بیاشارت لب نیارستم گشود
ما چو واقف گشتهایم از چون و چند
مهر با لبهای ما بنهادهاند
تا نگردد رازهای غیب فاش
تا نگردد منهدم عیش و معاش
تا ندرد پردهٔ غفلت تمام
تا نماند دیگ محنت نیمخام
ما همه گوشیم کر شد نقش گوش
ما همه نطقیم لیکن لب خموش
هر چه ما دادیم دیدیم این زمان
این جهان پردهست و عینست آن جهان
روز کشتن روز پنهان کردنست
تخم در خاکی پریشان کردنست
وقت بدرودن گه منجل زدن
روز پاداش آمد و پیدا شدن