آن غریب ممتحن از بیم وام
در ره آمد سوی آن دارالسلام
دفتر ششم
در این شعر، یک ممتحن غریبی به سمت تبریز و کوی گلستان میرود. او از شوق و امید در دلش به تبریز، جایی که روح و زیبایی در آن جاری است، میاندیشد. این ممتحن در راه به یاد زیباییهای تبریز و فضای دلانگیز آن میافتد و به صدا میزند. اما به ناگاه خبری غمانگیز میرسد که یک شخصیت مهم از دنیا رفته است و مردم در غم او هستند. این واقعه تأثیر عمیقی بر او میگذارد و به خاطر غم از دست دادن آن شخص بیهوش میشود. در نهایت، همنشینان او به کمکش میآیند و او بعد از مدتی به حالت عادی برگشته و از غیب جان میگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن غریب ممتحن از بیم وام
در ره آمد سوی آن دارالسلام
شد سوی تبریز و کوی گلستان
خفته اومیدش فراز گل ستان
زد ز دارالملک تبریز سنی
بر امیدش روشنی بر روشنی
جانش خندان شد از آن روضهٔ رجال
از نسیم یوسف و مصر وصال
گفت یا حادی انخ لی ناقتی
جاء اسعادی و طارت فاقتی
ابرکی یا ناقتی طاب الامور
ان تبریزا مناخات الصدور
اسرحی یا ناقتی حول الریاض
ان تبریزا لنا نعم المفاض
ساربانا بار بگشا ز اشتران
شهر تبریزست و کوی گلستان
فر فردوسیست این پالیز را
شعشعهٔ عرشیست این تبریز را
هر زمانی نور روحانگیز جان
از فراز عرش بر تبریزیان
چون وثاق محتسب جست آن غریب
خلق گفتندش که بگذشت آن حبیب
او پریر از دار دنیا نقل کرد
مرد و زن از واقعهٔ او رویزرد
رفت آن طاوس عرشی سوی عرش
چون رسید از هاتفانش بوی عرش
سایهاش گرچه پناه خلق بود
در نوردید آفتابش زود زود
راند او کشتی ازین ساحل پریر
گشته بود آن خواجه زین غمخانه سیر
نعرهای زد مرد و بیهوش اوفتاد
گوییا او نیز در پی جان بداد
پس گلاب و آب بر رویش زدند
همرهان بر حالتش گریان شدند
تا به شب بیخویش بود و بعد از آن
نیم مرده بازگشت از غیب جان