آن یکی درویش ز اطراف دیار
جانب تبریز آمد وامدار
دفتر ششم
در این شعر داستان درویشی روایت میشود که از دیاری به تبریز میآید و با مشکلات مالی (وامهای زیاد) روبروست. او در تبریز با شخصی به نام بدرالدین عمر ملاقات میکند که بسیار سخاوتمند و مهربان است. درویش به امید دریافت کمک به سراغ او میرود و از او وام میگیرد. در متن به بزرگواری و کرامت بدرالدین اشاره شده و دربارهی شادکامی و خوشحالی افراد در اطراف او صحبت میشود. در نهایت، شاعر به ویژگیهای مثبت و کرامت انسانها پرداخته و ارتباط خاصی که بین افراد بزرگ و درویشها وجود دارد را بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن یکی درویش ز اطراف دیار
جانب تبریز آمد وامدار
نه هزارش وام بد از زر مگر
بود در تبریز بدرالدین عمر
محتسب بد او به دل بحر آمده
هر سر مویش یکی حاتمکده
حاتم ار بودی گدای او شدی
سر نهادی خاک پای او شدی
گر بدادی تشنه را بحری زلال
در کرم شرمنده بودی زان نوال
ور بکردی ذرهای را مشرقی
بودی آن در همتش نالایقی
بر امید او بیامد آن غریب
کو غریبان را بدی خویش و نسیب
با درش بود آن غریب آموخته
وام بیحد از عطایش توخته
هم به پشت آن کریم او وام کرد
که ببخششهاش واثق بود مرد
لا ابالی گشته زو و وامجو
بر امید قلزم اکرامخو
وامداران روترش او شادکام
همچو گل خندان از آن روض الکرام
گرم شد پشتش ز خورشید عرب
چه غمستش از سبال بولهب
چونک دارد عهد و پیوند سحاب
کی دریغ آید ز سقایانش آب
ساحران واقف از دست خدا
کی نهند این دست و پا را دست و پا
روبهی که هست زان شیرانش پشت
بشکند کلهٔ پلنگان را به مشت