اشکش از دیده بجست و گفت او
با همه آن شاه شیریننام کو
دفتر ششم
در این شعر، گوینده با احساس اندوه و ناامیدی صحبت میکند و به نقد جامعهای میپردازد که به سوی فساد و نفاق رفته است. او به شخصیتهای دروغین و دو رو اشاره میکند که برای خود نام و مقام میسازند، در حالی که مردم بیخبر از واقعیت به آنها اعتماد کردهاند. او به ناکامی پیروان موسی (به عنوان نماد حقیقت و هدایت) اشاره میکند و انتقاد میکند که چگونه این مردم از اصول شرع و تقوا دور شدهاند و به پرستش گاو (نماد بتپرستی) روی آوردهاند. نهایتاً، او از فقدان پیامبری و احکام دینی در جامعه شکایت میکند و وضعیت تاسفباری را به تصویر میکشد که در آن ارزشها و اصول اخلاقی فراموش شدهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اشکش از دیده بجست و گفت او
با همه آن شاه شیریننام کو
گفت آن سالوس زراق تهی
دام گولان و کمند گمرهی
صد هزاران خام ریشان همچو تو
اوفتاده از وی اندر صد عتو
گر نبینیش و سلامت وا روی
خیر تو باشد نگردی زو غوی
لافکیشی کاسهلیسی طبلخوار
بانگ طبلش رفته اطراف دیار
سبطیاند این قوم و گوسالهپرست
در چنین گاوی چه میمالند دست
جیفة اللیلست و بطال النهار
هر که او شد غرهٔ این طبلخوار
هشتهاند این قوم صد علم و کمال
مکر و تزویری گرفته کینست حال
آل موسی کو دریغا تاکنون
عابدان عجل را ریزند خون
شرع و تقوی را فکنده سوی پشت
کو عمر کو امر معروفی درشت
کین اباحت زین جماعت فاش شد
رخصت هر مفسد قلاش شد
کو ره پیغامبری و اصحاب او
کو نماز و سبحه و آداب او