گفت قاضی واجب آیدمان رضا
هر قفا و هر جفا کارد قضا
این شعر بیانگر اندیشههای عمیق حافظ در مورد سرنوشت و جایگاه انسانی در برابر قضا و قدر خداوند است. قاضی به رضا و خرسندی از حکم الهی اشاره میکند، حتی اگر در ظاهر چیزها ناخوشایند به نظر برسند. حافظ از حس زیبایی در دل و نارضایتی از ظاهر سخن میگوید و به تناقضات زندگی اشاره میکند؛ گاهی گریهای عمیق پشت خندههاست و شادی در غمها پنهان است. او به اهمیت صداقت و دیدگاه درست نسبت به زندگی تأکید میکند و از ما میخواهد که با دقت و احتیاط در مسیر زندگی گام برداریم و شتاب نکنیم. همچنین، حافظ به بررسی و تفکر درباره سخنان ناپسند و خطرناک اشاره میکند و بر تمایز میان حق و باطل تأکید میکند. در نهایت، او ما را به درک عمیقتر وجود و ارتباط با خداوند دعوت میکند تا از مشکلات زندگی نجات یابیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفت قاضی واجب آیدمان رضا
هر قفا و هر جفا کارد قضا
خوشدلم در باطن از حکم زبر
گرچه شد رویم ترش کالحق مر
این دلم باغست و چشمم ابروش
ابر گرید باغ خندد شاد و خوش
سال قحط از آفتاب خیرهخند
باغها در مرگ و جان کندن رسند
ز امر حق وابکوا کثیرا خواندهای
چون سر بریان چه خندان ماندهای
روشنی خانه باشی همچو شمع
گر فرو پاشی تو همچون شمع دمع
آن ترشرویی مادر یا پدر
حافظ فرزند شد از هر ضرر
ذوق خنده دیدهای ای خیرهخند
ذوق گریه بین که هست آن کان قند
چون جهنم گریه آرد یاد آن
پس جهنم خوشتر آید از جنان
خندهها در گریهها آمد کتیم
گنج در ویرانهها جو ای سلیم
ذوق در غمهاست پی گم کردهاند
آب حیوان را به ظلمت بردهاند
بازگونه نعل در ره تا رباط
چشمها را چار کن در احتیاط
چشمها را چار کن در اعتبار
یار کن با چشم خود دو چشم یار
امرهم شوری بخوان اندر صحف
یار را باش و مگوش از ناز اف
یار باشد راه را پشت و پناه
چونک نیکو بنگری یارست راه
چونک در یاران رسی خامش نشین
اندر آن حلقه مکن خود را نگین
در نماز جمعه بنگر خوش به هوش
جمله جمعند و یکاندیشه و خموش
رختها را سوی خاموشی کشان
چون نشان جویی مکن خود را نشان
گفت پیغامبر که در بحر هموم
در دلالت دان تو یاران را نجوم
چشم در استارگان نه ره بجو
نطق تشویش نظر باشد مگو
گر دو حرف صدق گویی ای فلان
گفت تیره در تبع گردد روان
این نخواندی کالکلام ای مستهام
فی شجون جره جر الکلام
هین مشو شارع در آن حرف رشد
که سخن زو مر سخن را میکشد
نیست در ضبطت چو بگشادی دهان
از پی صافی شود تیره روان
آنک معصوم ره وحی خداست
چون همه صافست بگشاید رواست
زانک ما ینطق رسول بالهوی
کی هوا زاید ز معصوم خدا
خویشتن را ساز منطیقی ز حال
تا نگردی همچو من سخرهٔ مقال