آن یکی رنجور شد سوی طبیب
گفت نبضم را فرو بین ای لبیب
شخصی بیمار به طبیب مراجعه میکند و از او میخواهد که نبضش را ببیند تا حال دلش را دریابد. طبیب توضیح میدهد که نبض با دل ارتباط دارد و حال دل را میتوان از نبض فهمید. او همچنین به پنهان بودن حقیقت از چشم انسان اشاره میکند و میگوید که میتوان با مشاهده آثار و جنبشها، حال و احوال را فهمید. معجزات و کرامات الهی مانند ارتباط با دل هستند، و درون هر انسانی، فهم عمیقتری از حقیقت وجود دارد. معجزات به آن معنا دارای جنبههایی هستند که به روح و باطن انسان مربوط میشوند. طبیب تأکید میکند که آثار و نشانهها به ما از حقیقت الهی خبر میدهند و باید به پنهان و معنای هر چیز توجه داشت. در نهایت، او میگوید از آثار خداوند میتوان به او نزدیک شد و به تلاش ادامه داد تا حقیقت را درک کنیم و از آثار و نشانههای آن بهرهمند شویم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن یکی رنجور شد سوی طبیب
گفت نبضم را فرو بین ای لبیب
که ز نبض آگه شوی بر حال دل
که رگ دستست با دل متصل
چونک دل غیبست خواهی زو مثال
زو بجو که با دلستش اتصال
باد پنهانست از چشم ای امین
در غبار و جنبش برگش ببین
کز یمینست او وزان یا از شمال
جنبش برگت بگوید وصف حال
مستی دل را نمیدانی که کو
وصف او از نرگس مخمور جو
چون ز ذات حق بعیدی وصف ذات
باز دانی از رسول و معجزات
معجزاتی و کراماتی خفی
بر زند بر دل ز پیران صفی
که درونشان صد قیامت نقد هست
کمترین آنک شود همسایه مست
پس جلیس الله گشت آن نیکبخت
کو به پهلوی سعیدی برد رخت
معجزه کان بر جمادی زد اثر
یا عصا با بحر یا شقالقمر
گر ترا بر جان زند بیواسطه
متصل گردد به پنهان رابطه
بر جمادات آن اثرها عاریهست
از پی روح خوش متواریهست
تا از آن جامد اثر گیرد ضمیر
حبذا نان بیهیولای خمیر
حبذا خوان مسیحی بیکمی
حبذا بیباغ میوهٔ مریمی
بر زند از جان کامل معجزات
بر ضمیر جان طالب چون حیات
معجزه بحرست و ناقص مرغ خاک
مرغ آبی در وی آمن از هلاک
عجزبخش جان هر نامحرمی
لیک قدرتبخش جان همدمی
چون نیابی این سعادت در ضمیر
پس ز ظاهر هر دم استدلال گیر
که اثرها بر مشاعر ظاهرست
وین اثرها از مؤثر مخبرست
هست پنهان معنی هر داروی
همچو سحر و صنعت هر جادوی
چون نظر در فعل و آثارش کنی
گرچه پنهانست اظهارش کنی
قوتی کان اندرونش مضمرست
چون به فعل آید عیان و مظهرست
چون به آثار این همه پیدا شدت
چون نشد پیدا ز تاثیر ایزدت
نه سببها و اثرها مغز و پوست
چون بجویی جملگی آثار اوست
دوست گیری چیزها را از اثر
پس چرا ز آثاربخشی بیخبر
از خیالی دوست گیری خلق را
چون نگیری شاه غرب و شرق را
این سخن پایان ندارد ای قباد
حرص ما را اندرین پایان مباد