گفت ای صدیق آخر گفتمت
که مرا انباز کن در مکرمت
دفتر ششم
در این متن، شاعر با زبان عاشقانه و هنری از احساسات و تجربیات خود در برابر محبوبش صحبت میکند. او ابتدا از محبوب خود درخواست میکند که او را در مقام بندگی و خدمت بپذیرد و از آزادی خود صرفنظر کند، زیرا بیمحبوبی، برایش عذابآور است. او به بینایی خاصی اشاره میکند که هنگام دیدن محبوب خود پیدا کرده و از زیباییهای او به ستایش میپردازد. شاعر همچنین خوابها و رؤیاهای خود را از زمان جوانی یادآوری میکند که در آنها محبوب خود را به شکلهای مختلف میدیده و از وی الهام میگرفته است. او درمییابد که وجود محبوبش در زندگیاش به او نور و زندگی میدهد و باعث میشود از کشاکشهای دنیایی فاصله گیرد. در ادامه، شاعر به سرشار شدن خود از شوق و عشق در کنار محبوب اشاره میکند و از طرفی میخواهد که دیگران نیز از آمدن روزی نو و برطرف شدن نگرانیها باخبر شوند. او در نهایت به وضعیت خود و اطرافیان در دنیای سخت و دردناک میپردازد و با اشعار خود، نوید آزادی و رستگاری را میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفت ای صدیق آخر گفتمت
که مرا انباز کن در مکرمت
گفت ما دو بندگان کوی تو
کردمش آزاد من بر روی تو
تو مرا میدار بنده و یار غار
هیچ آزادی نخواهم زینهار
که مرا از بندگیت آزادیست
بیتو بر من محنت و بیدادیست
ای جهان را زنده کرده ز اصطفا
خاص کرده عام را خاصه مرا
خوابها میدید جانم در شباب
که سلامم کرد قرص آفتاب
از زمینم بر کشید او بر سما
همره او گشته بودم ز ارتقا
گفتم این ماخولیا بود و محال
هیچ گردد مستحیلی وصف حال
چون ترا دیدم بدیدم خویش را
آفرین آن آینهٔ خوش کیش را
چون ترا دیدم محالم حال شد
جان من مستغرق اجلال شد
چون ترا دیدم خود ای روح البلاد
مهر این خورشید از چشمم فتاد
گشت عالیهمت از تو چشم من
جز به خواری ننگرد اندر چمن
نور جستم خود بدیدم نور نور
حور جستم خود بدیدم رشک حور
یوسفی جستم لطیف و سیم تن
یوسفستانی بدیدم در تو من
در پی جنت بدم در جست و جو
جنتی بنمود از هر جزو تو
هست این نسبت به من مدح و ثنا
هست این نسبت به تو قدح و هجا
همچو مدح مرد چوپان سلیم
مر خدا را پیش موسی کلیم
که بجویم اشپشت شیرت دهم
چارقت دوزم من و پیشت نهم
قدح او را حق به مدحی برگرفت
گر تو هم رحمت کنی نبود شگفت
رحم فرما بر قصور فهمها
ای ورای عقلها و وهمها
ایها العشاق اقبالی جدید
از جهان کهنهٔ نوگر رسید
زان جهان کو چارهٔ بیچارهجوست
صد هزاران نادره دنیا دروست
ابشروا یا قوم اذ جاء الفرج
افرحوا یا قوم قد زال الحرج
آفتابی رفت در کازهٔ هلال
در تقاضا که ارحنا یا بلال
زیر لب میگفتی از بیم عدو
کوری او بر مناره رو بگو
میدمد در گوش هر غمگین بشیر
خیز ای مدبر ره اقبال گیر
ای درین حبس و درین گند و شپش
هین که تا کس نشنود رستی خمش
چون کنی خامش کنون ای یار من
کز بن هر مو بر آمد طبلزن
آنچنان کر شد عدو رشکخو
گوید این چندین دهل را بانگ کو
میزند بر روش ریحان که طریست
او ز کوری گوید این آسیب چیست
میشکنجد حور دستش میکشد
کور حیران کز چه دردم میکند
این کشاکش چیست بر دست و تنم
خفتهام بگذار تا خوابی کنم
آنک در خوابش همیجویی ویست
چشم بگشا کان مه نیکو پیست
زان بلاها بر عزیزان بیش بود
کان تجمش یار با خوبان فزود
لاغ با خوبان کند بر هر رهی
نیز کوران را بشوراند گهی
خویش را یکدم برین کوران دهد
تا غریو از کوی کوران بر جهد