آن یکی میزد سحوری بر دری
درگهی بود و رواق مهتری
دفتر ششم
در این متن، بحثی دربارهٔ سحر و معنای آن در زندگی انسانها مطرح میشود. گوینده به فردی که بیموقع در نیمهشب سحری میزند، متذکر میشود که وقت سحر در واقع در نیمهشب نیست و او در اشتباه است. سپس توضیح میدهد که در این خانه، وجود فقط دیو و پری است و بیمورد به کارهای اشتباه میپردازد. در ادامه، او به تفاسیر مختلف از یک واقعیت اشاره میکند، که پیش هر کس چیزها به شکلی متفاوت نمایان میشوند. برای فرد عادی، این جلوهها ممکن است مرده یا بیمعنا به نظر برسند، اما نزد خداوند و عارفان، مملو از زندگی و معنا هستند. در نهایت، گوینده به تلاشهای مومنان و عابدین اشاره میکند که در پی رضایت خداوند و حقیقت هستند و دعوت به جستجوی معنای حقیقی زندگی میکند. او پیوند میان دنیای مادی و معنوی را بررسی کرده و به این نکته میرسد که برای دریافت نعمتهای الهی، باید از درون پاک و نیت خالص برخوردار باشیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن یکی میزد سحوری بر دری
درگهی بود و رواق مهتری
نیمشب میزد سحوری را به جد
گفت او را قایلی کای مستمد
اولا وقت سحر زن این سحور
نیمشب نبود گه این شر و شور
دیگر آنک فهم کن ای بوالهوس
که درین خانه درون خود هست کس
کس درینجا نیست جز دیو و پری
روزگار خود چه یاوه میبری؟
بهر گوشی میزنی دف، گوش کو؟
هوش باید تا بداند، هوش کو؟
گفت گفتی بشنو از چاکر جواب
تا نمانی در تحیر و اضطراب
گرچه هست این دم بر تو نیمشب
نزد من نزدیک شد صبح طرب
هر شکستی پیش من پیروز شد
جمله شبها پیش چشمم روز شد
پیش تو خون است آب رود نیل
نزد من خون نیست آبست ای نبیل
در حق تو آهن است آن و رخام
پیش داود نبی موم است و رام
پیش تو کُه بس گران است و جماد
مطرب است او پیش داود اوستاد
پیش تو آن سنگریزه ساکت است
پیش احمد او فصیح و قانت است
پیش تو استون مسجد مردهایست
پیش احمد عاشقی دل بردهایست
جمله اجزای جهان پیش عوام
مرده و پیش خدا دانا و رام
آنچ گفتی کاندرین خانه و سرا
نیست کس چون میزنی این طبل را
بهر حق این خلق زرها میدهند
صد اساس خیر و مسجد مینهند
مال و تن در راه حج دوردست
خوش همیبازند چون عشاق مست
هیچ میگویند کان خانه تهیست
بلک صاحبخانه جان مختبیست
پر همیبیند سرای دوست را
آنک از نور الهستش ضیا
بس سرای پر ز جمع و انبهی
پیش چشم عاقبتبینان تهی
هر که را خواهی تو در کعبه بجو
تا بروید در زمان او پیش رو
صورتی کاو فاخر و عالی بود
او ز بیت الله کی خالی بود
او بود حاضر منزه از رتاج
باقی مردم برای احتیاج
هیچ میگویند کاین لبیکها
بیندایی میکنیم آخر چرا
بلک توفیقی که لبیک آورد
هست هر لحظه ندایی از احد
من ببو دانم که این قصر و سرا
بزم جان افتاد و خاکش کیمیا
مس خود را بر طریق زیر و بم
تا ابد بر کیمیااش میزنم
تا بجوشد زین چنین ضرب سحور
در دُرافشانی و بخشایش بحور
خلق در صف قتال و کارزار
جان همیبازند بهر کردگار
آن یکی اندر بلا ایوبوار
وان دگر در صابری یعقوبوار
صد هزاران خلق تشنه و مستمند
بهر حق از طمع جهدی میکنند
من هم از بهر خداوند غفور
میزنم بر در به اومیدش سحور
مشتری خواهی که از وی زر بری
به ز حق کی باشد ای دل مشتری
میخرد از مالت انبانی نجس
میدهد نور ضمیری مقتبس
میستاند این یخ جسم فنا
میدهد ملکی برون از وهم ما
میستاند قطرهٔ چندی ز اشک
میدهد کوثر که آرد قند رشک
میستاند آه پر سودا و دود
میدهد هر آه را صد جاه سود
باد آهی که ابر اشک چشم راند
مر خلیلی را بدان اواه خواند
هین درین بازار گرم بینظیر
کهنهها بفروش و ملک نقد گیر
ور ترا شکی و ریبی ره زند
تاجران انبیا را کن سند
بس که افزود آن شهنشه بختشان
مینتاند که کشیدن رختشان