آن یکی قج داشت از پس میکشید
دزد قج را برد حبلش را برید
دفتر ششم
در این داستان از ادب فارسی، شخصی با نام قج دزدیده شده و دزد در حال فرار است. قج که متوجه وضعیت شده، به جستجوی دزد میپردازد و در مسیر خود دزد را در حال ناله و فریاد بر سر چاهی میبیند. دزد از قج میخواهد که در صورت کمک، پاداشی به او بدهد. اما قج متوجه میشود که دزد رویهای فریبکار دارد و در نهایت هشدار میدهد که باید از دسیسههای او دوری کند. در این روایت، با مضمونی از فریب و بیاعتمادی نسبت به دیگران مواجه هستیم و بر این نکته تأکید میشود که تنها خدا میتواند حقیقت و مکر انسانها را بشناسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن یکی قج داشت از پس میکشید
دزد قج را برد حبلش را برید
چونک آگه شد دوان شد چپ و راست
تا بیابد کان قج برده کجاست
بر سر چاهی بدید آن دزد را
که فغان میکرد کای واویلتا
گفت نالان از چئی ای اوستاد
گفت همیان زرم در چه فتاد
گر توانی در روی بیرون کشی
خمس بدهم مر ترا با دلخوشی
خمس صد دینار بستانی به دست
گفت او خود این بهای ده قجست
گر دری بر بسته شد ده در گشاد
گر قجی شد حق عوض اشتر بداد
جامهها بر کند و اندر چاه رفت
جامهها را برد هم آن دزد تفت
حازمی باید که ره تا ده برد
حزم نبود طمع طاعون آورد
او یکی دزدست فتنهسیرتی
چون خیال او را بهر دم صورتی
کس نداند مکر او الا خدا
در خدا بگریز و وا ره زان دغا