پس بگفتند آن امیران کین فنیست
از عنایتهاش کار جهد نیست
در این متن، امیران به قدرت الهی و قضا و قدر اشاره میکنند و بر این نکته تأکید میکنند که سرنوشت انسانها از خداوند است و تلاش و جهد ممکن است بیفایده باشد. سلطان تصریح میکند که انسان باید به خود و اعمالش توجه کند و نباید تقصیرات را به گردن دیگران بیندازد. سخن به اینجا میرسد که انسان باید مسئولیت اعمال خود را بپذیرد و بداند که جزا و پاداش او بهخاطر کارهای خودش است. در ادامه، بیان شده که تردد و سردرگمی در انتخابهای زندگی، نشاندهنده فقدان اختیار نیست و باید به عمق رفتارها و افکار خود پرداخته شود. فردی که گناهش را بر دیگران میگذارد در حقیقت خود را از مسئولیتهایش دور میکند و باید بداند که خود اوست که نتیجه اعمالش را به دوش میکشد. در نهایت، توصیه میشود که فرد باید به توبه و خودشناسی بپردازد تا بتواند از خسارتهای ناشی از رفتارهای نادرست در امان بماند و به عدالت الهی نزدیکتر شود. هدف در این متن، آگاهی از خود و شناخت عواقب اعمال خود است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پس بگفتند آن امیران کین فنیست
از عنایتهاش کار جهد نیست
قسمت حقست مه را روی نغز
دادهٔ بختست گل را بوی نغز
گفت سلطان بلک آنچ از نفس زاد
ریع تقصیرست و دخل اجتهاد
ورنه آدم کی بگفتی با خدا
ربنا انا ظلمنا نفسنا
خود بگفتی کین گناه از نفس بود
چون قضا این بود حزم ما چه سود
همچو ابلیسی که گفت اغویتنی
تو شکستی جام و ما را میزنی
بل قضا حقست و جهد بنده حق
هین مباش اعور چو ابلیس خلق
در تردد ماندهایم اندر دو کار
این تردد کی بود بیاختیار
این کنم یا آن کنم او کی گود
که دو دست و پای او بسته بود
هیچ باشد این تردد بر سرم
که روم در بحر یا بالا پرم
این تردد هست که موصل روم
یا برای سحر تا بابل روم
پس تردد را بباید قدرتی
ورنه آن خنده بود بر سبلتی
بر قضا کم نه بهانه ای جوان
جرم خود را چون نهی بر دیگران
خون کند زید و قصاص او به عمر
می خورد عمرو و بر احمد حد خمر
گرد خود برگرد و جرم خود ببین
جنبش از خود بین و از سایه مبین
که نخواهد شد غلط پاداش میر
خصم را میداند آن میر بصیر
چون عسل خوردی نیامد تب به غیر
مزد روز تو نیامد شب به غیر
در چه کردی جهد کان وا تو نگشت
تو چه کاریدی که نامد ریع کشت
فعل تو که زاید از جان و تنت
همچو فرزندت بگیرد دامنت
فعل را در غیب صورت میکنند
فعل دزدی را نه داری میزنند
دار کی ماند به دزدی لیک آن
هست تصویر خدای غیبدان
در دل شحنه چو حق الهام داد
که چنین صورت بساز از بهر داد
تا تو عالم باشی و عادل قضا
نامناسب چون دهد داد و سزا
چونک حاکم این کند اندر گزین
چون کند حکم احکم این حاکمین
چون بکاری جو نروید غیر جو
قرض تو کردی ز که خواهد گرو
جرم خود را بر کسی دیگر منه
هوش و گوش خود بدین پاداش ده
جرم بر خود نه که تو خود کاشتی
با جزا و عدل حق کن آشتی
رنج را باشد سبب بد کردنی
بد ز فعل خود شناس از بخت نی
آن نظر در بخت چشم احول کند
کلب را کهدانی و کاهل کند
متهم کن نفس خود را ای فتی
متهم کم کن جزای عدل را
توبه کن مردانه سر آور به ره
که فمن یعمل بمثقال یره
در فسون نفس کم شو غرهای
که آفتاب حق نپوشد ذرهای
هست این ذرات جسمی ای مفید
پیش این خورشید جسمانی پدید
هست ذرات خواطر و افتکار
پیش خورشید حقایق آشکار