چون امیران از حسد جوشان شدند
عاقبت بر شاه خود طعنه زدند
دفتر ششم
امیران به خاطر حسد به یکدیگر طعنه زدند و در نهایت بر شاه خود نیز خرده گرفتند. شاه با این سی امیر به بیرون از شهر رفت و در صحرا کاروانی را دید. به یکی از امیران دستور داد تا از کاروان بپرسد که از کدام شهر میآید. او با پرسش متوجه شد که کاروان از ری آمده و به یمن میرود. سپس از او خواست تا درباره بارهای کاروان سئوال کند و او گفت که بیشتر بارها از جنسهای مختلف است. شاه متوجه شد که بقیه امیران نیز به همین اندازه سست رای و بیخود هستند. او به آنها یادآوری کرد که روزی امتحانی از ایاز گرفته بود و حالا دید که ایاز بدون هیچ اشارهای توانست جزئیات را درستی بشناسد. در نتیجه، شاه دریافت که تمام امیران بیمقدار و بیفکر هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون امیران از حسد جوشان شدند
عاقبت بر شاه خود طعنه زدند
کین ایاز تو ندارد سی خرد
جامگی سی امیر او چون خورد
شاه بیرون رفت با آن سی امیر
سوی صحرا و کهستان صیدگیر
کاروانی دید از دور آن ملک
گفت امیری را برو ای مؤتفک
رو بپرس آن کاروان را بر رصد
کز کدامین شهر اندر میرسد
رفت و پرسید و بیامد که ز ری
گفت عزمش تا کجا درماند وی
دیگری را گفت رو ای بوالعلا
باز پرس از کاروان که تا کجا
رفت و آمد گفت تا سوی یمن
گفت رختش چیست هان ای موتمن
ماند حیران گفت با میری دگر
که برو وا پرس رخت آن نفر
باز آمد گفت از هر جنس هست
اغلب آن کاسههای رازیست
گفت کی بیرون شدند از شهر ری
ماند حیران آن امیر سست پی
همچنین تا سی امیر و بیشتر
سسترای و ناقص اندر کر و فر
گفت امیران را که من روزی جدا
امتحان کردم ایاز خویش را
که بپرس از کاروان تا از کجاست
او برفت این جمله وا پرسید راست
بیوصیت بیاشارت یک به یک
حالشان دریافت بی ریبی و شک
هر چه زین سی میر اندر سی مقام
کشف شد زو آن به یکدم شد تمام