زن چو عاجز شد بگفت احوال را
مردیِ آن رستم صد زال را
دفتر پنجم
زن که در شرایط سختی قرار گرفته، وضعیتش را برای مردی قهرمان، شبیه رستم، توضیح میدهد. او دربارهی گردکی که در مسیر بوده، صحبت میکند و از شیر کشتن و وقایع دیگر خبر میدهد. حقایق و رازها کمکم آشکار میشوند، به ویژه در بهار که تازگی و زندگی جدید به وجود میآید و واقعیتها را نمایان میکند. هر غم و اندوهی که انسان تحمل میکند، ریشه در کمبودها و وابستگیها دارد و نمیتوان به راحتی فهمید که این رنجها از کجا آمدهاند. در طبیعت و زندگی، هیچ چیز به دلیل تصادف وجود ندارد و همه چیز به دلایلی عمیق مرتبط است. گناه و رنج نیز از اصول و علل خاصی نشأت میگیرد و بیدلیل نیست. در نهایت، دعا و استغفار در برابر خداوند بهعنوان راهی برای جستوجوی آرامش و فهم گناهها و رنجها پیشنهاد میشود. هر کسی باید در پی شناخت علت رنجها باشد و برای رفع آنها تلاش کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زن چو عاجز شد بگفت احوال را
مردیِ آن رستم صد زال را
شرح آن گِردک که اندر راه بود
یک به یک با آن خلیفه وا نمود
شیر کشتن، سوی خیمه آمدن
وان ذکر قایم چو شاخ کرگدن
باز این سستی این ناموسکوش
کاو فرو مرد از یکی خشخشت موش
رازها را میکند حق آشکار
چون بخواهد رُست، تخم بد مکار
آب و ابر و آتش و این آفتاب
رازها را می برآرد از تراب
این بهار نو ز بعد برگریز
هست برهان وجود رستخیز
در بهار آن سِرّها پیدا شود
هرچه خوردهست این زمین رسوا شود
بردمد آن از دهان و از لبش
تا پدید آید ضمیر و مذهبش
سرّ بیخ هر درختی و خورش
جملگی پیدا شود آن بر سَرش
هر غمی کز وی تو دلآزردهای
از خمار مِیْ بود کان خوردهای
لیک کی دانی که آن رنج خمار
از کدامین مِیْ برآمد آشکار
این خمار اشکوفهٔ آن دانه است
آن شناسد کاگه و فرزانه است
شاخ و اشکوفه نماند دانه را
نطفه کی ماند تن مردانه را؟
نیست مانندا هیولا با اثر
دانه کی ماننده آمد با شجر؟
نطفه از نانست کی باشد چو نان
مردم از نطفهست کی باشد چنان
جنی از نارست کی مانَد به نار
از بخارست ابر و نبود چون بخار
از دم جبریل عیسی شد پدید
کی به صورت همچو او بد یا ندید
آدم از خاکست کی ماند به خاک
هیچ انگوری نمیماند به تاک
کی بود دزدی به شکل پایدار
کی بود طاعت چو خلد پایدار
هیچ اصلی نیست مانند اثر
پس ندانی اصل رنج و درد سر
لیک بیاصلی نباشدت این جزا
بیگناهی کی برنجاند خدا
آنچ اصلست و کشندهٔ آن شی است
گر نمیماند بوی هم از وی است
پس بدان رنجت نتیجهٔ زلتیست
آفت این ضربتت از شهوتیست
گر ندانی آن گنه را ز اعتبار
زود زاری کن طلب کن اغتفار
سجده کن صد بار میگوی ای خدا
نیست این غم غیر درخورد و سزا
ای تو سبحان پاک از ظلم و ستم
کی دهی بیجرم جان را درد و غم
من معین میندانم جُرم را
لیک هم جُرمی بباید گُرم را
چون بپوشیدی سبب را ز اعتبار
دایما آن جرم را پوشیده دار
که جزا اظهار جُرم من بود
کز سیاست دزدیم ظاهر شود