زن بدید آن سستی او از شگفت
آمد اندر قهقهه خندهش گرفت
دفتر پنجم
در این شعر، زنی به خاطر خندهاش سرانجام دچار شگفتی میشود و به یاد مردی میافتد که شیر را کشته و اندامی قوی دارد. خندهاش آنقدر زیاد میشود که تلاش میکند خود را کنترل کند ولی موفق نمیشود. این خنده و شادی باعث میشود تا او به صورت ناخواسته به نگرشهایی برسد. خلیفه که از این خندهها ناراحت میشود، شمشیرش را بیرون میکشد و به زن میگوید که باید راست بگوید و از او میخواهد تا حقیقت را بیان کند. او تأکید میکند که در دل افراد، حتی شاهان نیز دانشی وجود دارد که باید از آن استفاده شود. خلیفه به زن میگوید که اگر حقیقت را بگوید، او را آزاد خواهد کرد و عهد میکند که به حق خداوند احترام بگذارد. در پایان، او سوگند میخورد که بر این اساس عمل کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زن بدید آن سستی او از شگفت
آمد اندر قهقهه خندهش گرفت
یادش آمد مردی آن پهلوان
که بکشت او شیر و اندامش چنان
غالب آمد خندهٔ زن شد دراز
جهد میکرد و نمیشد لب فراز
سخت میخندید همچون بنگیان
غالب آمد خنده بر سود و زیان
هرچه اندیشید خنده میفزود
همچو بند سیل ناگاهان گشود
گریه و خنده غم و شادی دل
هر یکی را معدنی دان مستقل
هر یکی را مخزنی مفتاح آن
ای برادر در کف فتاح دان
هیچ ساکن مینشد آن خنده زو
پس خلیفه طیره گشت و تندخو
زود شمشیر از غلافش بر کشید
گفت سر خنده واگو ای پلید
در دلم زین خنده ظنی اوفتاد
راستی گو عشوه نتوانیم داد
ور خلاف راستی بفریبیم
یا بهانهٔ چرب آری تو به دم
من بدانم در دل من روشنیست
بایدت گفتن هر آنچ گفتنیست
در دل شاهان تو ماهی دان سطبر
گرچه گه گه شد ز غفلت زیر ابر
یک چراغی هست در دل وقت گشت
وقت خشم و حرص آید زیر طشت
آن فراست این زمان یار منست
گر نگویی آنچ حق گفتنست
من بدین شمشیر برم گردنت
سود نبود خود بهانه کردنت
ور بگویی راست آزادت کنم
حق یزدان نشکنم شادت کنم
هفت مصحف آن زمان برهم نهاد
خورد سوگند و چنین تقریر داد