خواجهای بودست او را دختری
زهرهخدی مهرخی سیمینبری
در این شعر، داستان یک خواجه و دخترش روایت میشود که به خاطر ضرورت، دخترش را به شوهر میدهد. شوهر اما از نظر وضعیت مالی و اجتماعی مناسب نیست. پدر دختر او را نسبت به ازدواج با این فرد که کفو او نیست، هشدار میدهد و به او میگوید که از او دوری کند. دختر به پدرش میگوید که نمیتواند از شوهرش دوری کند و در نهایت حامله میشود. پدرش از او میخواهد که از او فاصله بگیرد، ولی دختر در پاسخ میگوید که نمیتواند پیشبینی کند که چه زمانی باید دوری کند و میفهمد که پدرش نصیحتهایش بینتیجه بود. در نهایت، او به تناقض میان عقل و احساسات اشاره میکند و میگوید که انسان نمیتواند در زمان ضعف یا خشم، خود را کنترل کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خواجهای بودست او را دختری
زهرهخدی مهرخی سیمینبری
گشت بالغ داد دختر را به شو
شو نبود اندر کفائت کفو او
خربزه چون در رسد شد آبناک
گر بنشکافی تلف گردد هلاک
چون ضرورت بود دختر را بداد
او بناکفوی ز تخویف فساد
گفت دختر را کزین داماد نو
خویشتن پرهیز کن حامل مشو
کز ضرورت بود عقد این گدا
این غریباشمار را نبود وفا
ناگهان بجهَد کند ترک همه
بر تو طفل او بماند مظلمه
گفت دختر کای پدر خدمت کنم
هست پندت دلپذیر و مغتنم
هر دو روزی هر سه روزی آن پدر
دختر خود را بفرمودی حذر
حامله شد ناگهان دختر ازو
چون بود هر دو جوان خاتون و شو
از پدر او را خفی میداشتش
پنج ماهه گشت کودک یا که شش
گشت پیدا گفت بابا چیست این
من نگفتم که ازو دوری گزین
این وصیتهای من خود باد بود
که نکردت پند و وعظم هیچ سود
گفت بابا چون کنم پرهیز من
آتش و پنبهست بیشک مرد و زن
پنبه را پرهیز از آتش کجاست
یا در آتش کی حفاظست و تقاست
گفت من گفتم که سوی او مرو
تو پذیرای منی او مشو
در زمان حال و انزال و خوشی
خویشتن باید که از وی در کشی
گفت کی دانم که انزالش کی است
این نهانست و به غایت دوردست
گفت چشمش چون کلاپیسه شود
فهم کن که آن وقت انزالش بود
گفت تا چشمش کلاپیسه شدن
کور گشتست این دو چشم کور من
نیست هر عقلی حقیری پایدار
وقت حرص و وقت خشم و کارزار