آن شفیعان از دم هیهای او
چند بوسیدند دست و پای او
این شعر به توصیف حال و احوال انسانی میپردازد که در جستجوی خوشی و لذت است. شفیعان به دست و پای او بوسه میزنند و از او میخواهند که با بخشش و رحمت خود پادشاهی کند. شاعر از قدرت و عالیجنابی او میگوید و به زیبایی و حسادت مستان اشاره میکند. شاعر از او میخواهد که از نوشیدنیهای رنگارنگ و ظاهر فریبنده چشمپوشی کند و به واقعیات و عمق وجود خود توجه کند. او همچنین به این نکته اشاره میکند که انسان دارای جوهر و هدفی والاتر از لذتجوییهای دنیوی است و باید قدر خود را بداند و به علم و معرفت بپردازد. در نهایت، اشاره به این میشود که لذت واقعی در عمق وجود و علم نهفته است و انسان باید از زندگیاش حداکثر استفاده را ببرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن شفیعان از دم هیهای او
چند بوسیدند دست و پای او
کای امیر از تو نشاید کین کشی
گر بشد باده تو بیباده خوشی
باده سرمایه ز لطف تو برد
لطف آب از لطف تو حسرت خورد
پادشاهی کن ببخشش ای رحیم
ای کریم ابن الکریم ابن الکریم
هر شرابی بندهٔ این قد و خد
جمله مستان را بود بر تو حسد
هیچ محتاج می گلگون نهای
ترک کن گلگونه تو گلگونهای
ای رخ چون زهرهات شمس الضحی
ای گدای رنگ تو گلگونهها
باده کاندر خنب میجوشد نهان
ز اشتیاق روی تو جوشد چنان
ای همه دریا چه خواهی کرد نم
وی همه هستی چه میجویی عدم
ای مه تابان چه خواهی کرد گرد
ای که مه در پیش رویت رویزرد
تاج کرمناست بر فرق سرت
طوق اعطیناک آویز برت
تو خوش و خوبی و کان هر خوشی
تو چرا خود منت باده کشی
جوهرست انسان و چرخ او را عرض
جمله فرع و پایهاند و او غرض
ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش
چون چنینی خویش را ارزان فروش
خدمتت بر جمله هستی مفترض
جوهری چون نجده خواهد از عرض
علم جویی از کتبها ای فسوس
ذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس
بحر علمی در نمی پنهان شده
در سه گز تن عالمی پنهان شده
می چه باشد یا سماع و یا جماع
تا بجویی زو نشاط و انتفاع
آفتاب از ذرهای شد وام خواه
زهرهای از خمرهای شد جامخواه
جان بیکیفی شده محبوس کیف
آفتابی حبس عقده اینت حیف