مصطفی را هجر چون بفراختی
خویش را از کوه میانداختی
دفتر پنجم
این شعر در مورد احساسات عمیق و رنج مصطافیه (پیامبر اسلام) به خاطر هجران و دوری از محبوب واقعیاش صحبت میکند. شاعر به تصویر کشیدن غم و اندوه پیامبر میپردازد که در دلش هجران و اندوه جاری است. او به جبرییل (فرشته وحی) اشاره میکند که پیامبر را از خودکشی و فرورفتن به دریاهای اندوه منع میکند، زیرا او دارای مقام و قدرتی بزرگ است. سپس شاعر از فدای انسانها به خاطر سیرت و مکتبشان یاد میکند و به اهمیت فداکاری در زندگی اشاره دارد. او میگوید که زندگی انسان در پی فدای این اصول میگذرد و زندگی در تلاش برای رسیدن به معشوق و عشق واقعیاش است. شاعر از خداوند درخواست مغفرت و عفو برای بندگانش دارد، به ویژه برای کسانی که در سختی و درد به سر میبرند. او تاکید میکند که امید بر عفو و بخشش خداوند باید در دل انسانها نگاه داشته شود و از غفلت دور باشند. این شعر به نوعی نجوای دل و درخواست رحمت و عطوفت خداوند بر بندگانش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مصطفی را هجر چون بفراختی
خویش را از کوه میانداختی
تا بگفتی جبرئیلش هین مکن
که ترا بس دولتست از امر کن
مصطفی ساکن شدی ز انداختن
باز هجران آوریدی تاختن
باز خود را سرنگون از کوه او
میفکندی از غم و اندوه او
باز خود پیدا شدی آن جبرئیل
که مکن این ای تو شاه بیبدیل
همچنین میبود تا کشف حجاب
تا بیابید آن گهر را او ز جیب
بهر هر محنت چو خود را میکشند
اصل محنتهاست این چونش کشند
از فدایی مردمان را حیرتیست
هر یکی از ما فدای سیرتیست
ای خنک آنک فدا کردست تن
بهر آن کارزد فدای آن شدن
هر یکی چونک فدایی فنیست
کاندر آن ره صرف عمر و کشتنیست
کشتنی اندر غروبی یا شروق
که نه شایق ماند آنگه نه مشوق
باری این مقبل فدای این فنست
کاندرو صد زندگی در کشتنست
عاشق و معشوق و عشقش بر دوام
در دو عالم بهرمند و نیکنام
یا کرامی ارحموا اهل الهوی
شانهم ورد التوی بعد التوی
عفو کن ای میر بر سختی او
در نگر در درد و بدبختی او
تا ز جرمت هم خدا عفوی کند
زلتت را مغفرت در آکند
تو ز غفلت بس سبو بشکستهای
در امید عفو دل در بستهای
عفو کن تا عفو یابی در جزا
میشکافد مو قدر اندر سزا