میر چون آتش شد و برجست راست
گفت بنما خانهٔ زاهد کجاست
در این شعر، داستانی از مواجههی میر با یک زاهد روایت میشود. میر به شدت خشمگین است و میخواهد زاهد را بکشد، اما زاهد با تدبیری پنهان میشود. زاهد این وضعیت را میبیند و از زشتی روحی و معنوی میر سخن میگوید. او میگوید که انسان باید خود را در آینه ببیند و زشتیهایش را بشناسد. در اینجا، تفکری عمیق دربارهی معنویت و شناخت نفس مطرح شده است، و به نوعی نقدی به رفتار ظاهری و ریاکارانه افراد در مقابل مسائل اخلاقی و معنوی وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
میر چون آتش شد و برجست راست
گفت بنما خانهٔ زاهد کجاست
تا بدین گرز گران کوبم سرش
آن سر بیدانش مادرغرش
او چه داند امر معروف از سگی
طالب معروفی است و شُهرگی
تا بدین سالوس خود را جا کند
تا به چیزی خویشتن پیدا کند
کو ندارد خود هنر الا همان
که تسلس میکند با این و آن
او اگر دیوانه است و فتنهکاو
داروی دیوانه باشد کیر گاو
تا که شیطان از سرش بیرون رود
بیلت خربندگان خر چون رود
میر بیرون جست دبوسی بدست
نیم شب آمد به زاهد نیممست
خواست کشتن مرد زاهد را ز خشم
مرد زاهد گشت پنهان زیر پشم
مرد زاهد میشنید از میر آن
زیر پشم آن رسنتابان نهان
گفت در رو گفتن زشتی مرد
آینه تاند که رو را سخت کرد
روی باید آینهوار آهنین
تات گوید روی زشت خود ببین