بود مردی کدخدا او را زنی
سخت طناز و پلید و رهزنی
دفتر پنجم
داستان درباره مردی است که دارای همسری طناز و ناپسند است. این زن تمام غذاهایی که برای مهمانان میآورند را خراب میکند و مرد در وضعیت سختی قرار دارد. مرد برای مهمان گوشت میآورد و همسرش آن را میخورد. مرد این رفتار را نادرست میداند و به همسرش اعتراض میکند. زن به او میگوید که گوشت را گربه خورده است و آنها شروع به بحث میکنند که آیا آن گوشت واقعاً متعلق به مهمان بوده یا نه. در ادامه، مرد به زن میگوید که اگر گربهای در کار است، چه شده که گوشت دیگر را نمیتوان پیدا کرد. این بحث به تدریج به عمق فلسفی میکشد. مرد میپرسد که حقیقت چیست و چگونه میتوان درک کرد که روح و جسم چگونه با هم ارتباط دارند. او به حکمت وجودی اشاره میکند و نشان میدهد که هر دو میتوانند وجود داشته باشند، اما باید درک کرد که تقسیمبندیها و تفاوتهای ظاهری ممکن است گمراهکننده باشند. نهایتاً، بحث به طبیعت و زندگی کشیده میشود و اشاره میشود که برای درک عمیقتر زندگی، باید به ارتباطات و تعاملات بین عناصر مختلف دقت کرد و فراموش نکرد که وابستگیهای زنجیر مانند چگونه بر زندگی تأثیر میگذارند. داستان به صورت فلسفی و سمبلیک به بررسی وجود و عدم، و تعاملات انسانی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بود مردی کدخدا او را زنی
سخت طناز و پلید و رهزنی
هرچه آوردی تلف کردیش زن
مرد مضطر بود اندر تن زدن
بهر مهمان گوشت آورد آن معیل
سوی خانه با دو صد جهد طویل
زن بخوردش با کباب و با شراب
مرد آمد گفت دفع ناصواب
مرد گفتش گوشت کو مهمان رسید
پیش مهمان لوت میباید کشید
گفت زن این گربه خورد آن گوشت را
گوشت دیگر خر اگر باشد هلا
گفت ای ایبک ترازو را بیار
گربه را من بر کشم اندر عیار
بر کشیدش بود گربه نیم من
پس بگفت آن مرد کای محتال زن
گوشت نیم من بود و افزون یک ستیر
هست گربه نیممن هم ای ستیر
این اگر گربهست پس آن گوشت کو
ور بود این گوشت گربه کو بجو
بایزید ار این بود آن روح چیست
ور وی آن روحست این تصویر کیست
حیرت اندر حیرتست ای یار من
این نه کار تست و نه هم کار من
هر دو او باشد ولیک از ریع زرع
دانه باشد اصل و آن که پره فرع
حکمت این اضداد را با هم ببست
ای قصاب این گردران با گردنست
روح بیقالب نداند کار کرد
قالبت بیجان فسرده بود و سرد
قالبت پیدا و آن جانت نهان
راست شد زین هر دو اسباب جهان
خاک را بر سر زنی سر نشکند
آب را بر سر زنی در نشکند
گر تو میخواهی که سر را بشکنی
آب را و خاک را بر هم زنی
چون شکستی سر رود آبش به اصل
خاک سوی خاک آید روز فصل
حکمتی که بود حق را ز ازدواج
گشت حاصل از نیاز و از لجاج
باشد آنگه ازدواجات دگر
لا سمع اذن و لا عین بصر
گر شنیدی اذن کی ماندی اذن
یا کجا کردی دگر ضبط سخن
گر بدیدی برف و یخ خورشید را
از یخی برداشتی اومید را
آب گشتی بیعروق و بیگره
ز آب داود هوا کردی زره
پس شدی درمان جان هر درخت
هر درختی از قدومش نیکبخت
آن یخی بفسرده در خود مانده
لا مساسی با درختان خوانده
لیس یالف لیس یؤلف جسمه
لیس الا شح نفس قسمه
نیست ضایع زو شود تازه جگر
لیک نبود پیک و سلطان خضر
ای ایاز استارهٔ تو بس بلند
نیست هر برجی عبورش را پسند
هر وفا را کی پسندد همتت
هر صفا را کی گزیند صفوتت