آن یکی با شمع برمیگشت روز
گرد بازاری دلش پر عشق و سوز
دفتر پنجم
شعری که ارائه شده، دربارهی جستجو و حالاتی است که انسان در زندگی تجربه میکند. در این شعر، شخصی با شمع در بازار به دنبال انسانهای واقعی و باصفات میگردد، اما دیگران به او گوشزد میکنند که در جستجویش غافل از قضا و قدر هستند. شاعر به تفکرات عمیق دربارهی زندگی و معنی وجود اشاره میکند و تفاوت بین چیزهای ظاهری و عمق حقیقت را به تصویر میکشد. در نهایت، مضمون شعر به اهمیت صبر و درک بهتر واقعیتهای زندگی و قدرت قضا و قدر اشاره دارد. به طور کلی، شعر به جستجوی حقیقت و درک عمیقتر از زندگی و نقش انسان در آن میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن یکی با شمع برمیگشت روز
گرد بازاری دلش پر عشق و سوز
بوالفضولی گفت او را کای فلان
هین چه میجویی به سوی هر دکان
هین چه میگردی تو جویان با چراغ
در میان روز روشن چیست لاغ
گفت میجویم به هر سو آدمی
که بود حی از حیات آن دمی
هست مردی گفت این بازار پر
مردمانند آخر ای دانای حر
گفت خواهم مرد بر جادهٔ دو ره
در ره خشم و به هنگام شره
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو
طالب مردی دوانم کو به کو
کو درین دو حال مردی در جهان؟
تا فدای او کنم امروز جان
گفت نادر چیز میجویی ولیک
غافل از حکم و قضایی، بین تو نیک
ناظر فرعی ز اصلی بیخبر
فرع ماییم اصل احکام قدَر
چرخ گردان را قضا گمره کند
صد عطارد را قضا ابله کند
تنگ گرداند جهانِ چاره را
آب گرداند حدید و خاره را
ای قراری داده ره را گام گام
خامِ خامی خامِ خامی خامِ خام
چون بدیدی گردش سنگآسیا
آب جو را هم ببین آخر بیا
خاک را دیدی برآمد در هوا
در میان خاک بنگر باد را
دیگهای فکر میبینی به جوش
اندر آتش هم نظر میکن به هوش
گفت حق ایوب را در مَکرَمَت
من به هر موییت صبری دادمت
هین به صبرِ خود مکن چندین نظر
صبر دیدی صبر دادن را نگر
چند بینی گردش دولاب را؟
سر برون کن هم ببین تیز آب را
تو همیگویی که میبینم ولیک
دیدِ آن را بس علامتهاست نیک
گردش کف را چو دیدی مختصر
حیرتت باید به دریا در نگر
آنک کف را دید سر گویان بود
وانک دریا دید او حیران بود
آنک کف را دید نیتها کند
وانک دریا دید دل دریا کند
آنک کفها دید باشد در شمار
و آنک دریا دید شد بیاختیار
آنک او کف دید در گردش بود
وانک دریا دید او بیغش بود