برد خر را روبهک تا پیش شیر
پارهپاره کردش آن شیر دلیر
دفتر پنجم
در این شعر، داستان رقابت میان یک خر و یک شیر روایت میشود. خر توسط شیر شکار شده و تکهتکه میشود. شیر پس از کشتن خر از شدت تلاش تشنه میشود و به آب میرود. در این لحظه، شیر به فکر جگر و دل خر میافتد و میپرسد که این دو عضو کجا هستند. روباه، که شاهد این ماجرا است، به شیر میگوید که اگر دل و جگر داشت، هرگز به این وضعیت نمیرسید و این درد و رنج را نمیچشید. او به این نکته اشاره میکند که نبود نور دل، انسان را به فنا میرساند و تنها جسم باقی میماند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که انسان باید به نور و روح خود بپردازد و نه تنها به ظاهر و جسمش.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برد خر را روبهک تا پیش شیر
پارهپاره کردش آن شیر دلیر
تشنه شد از کوشش آن سلطان دد
رفت سوی چشمه تا آبی خورد
روبهک خورد آن جگربند و دلش
آن زمان چون فرصتی شد حاصلش
شیر چون وا گشت از چشمه به خوَر
جُست در خر دل نه دل بُد نه جگر
گفت روبه را جگر کو دل چه شد
که نباشد جانور را زین دو بُد
گفت گر بودی ورا دل یا جگر
کی بدینجا آمدی بار دگر
آن قیامت دیده بود و رستخیز
وآن ز کوه افتادن و هول و گریز
گر جگر بودی ورا یا دل بدی
بار دیگر کی برِ تو آمدی؟
چون نباشد نور دل دل نیست آن
چون نباشد روح جز گِل نیست آن
آن زجاجی کاو ندارد نور جان
بول و قارورهست قندیلش مخوان
نور مصباحست دادِ ذوالجلال
صنعت خلقست آن شیشه و سفال
لاجرم در ظرف باشد اعتداد
در لهبها نبود الا اتحاد
نور شش قندیل چون آمیختند
نیست اندر نورشان اعداد و چند
آن جهود از ظرفها مشرک شدهست
نور دید آن مؤمن و مُدرِک شدهست
چون نظر بر ظرف افتد روح را
پس دو بیند شیث را و نوح را
جو که آبش هست جو خود آن بود
آدمی آنست کاو را جان بوَد
این نه مردانند اینها صورتند
مردهٔ نانند و کشتهٔ شهوتند