یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان
اندرو گاویست تنها خوشدهان
دفتر پنجم
این شعر درباره گاوی است که در یک جزیره سبز زندگی میکند. او در طول روز به چریدن در صحرا مشغول است و شبها به فکر غذا و آیندهاش دچار نگرانی میشود. او از ترس گرسنگی و آیندهاش، به تدریج لاغر میشود، در حالی که در واقع همواره غذا کافی دارد. شعر به نوعی به بشر هشدار میدهد که به جای نگرانی درباره آینده، باید به حال و روز فعلی خود توجه کند و از نعمتهای موجود استفاده کند. در نهایت، این غم و ترس از آینده، خود به شکل زنجیری، باعث میشود که او از لذت حال غافل بماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان
اندرو گاویست تنها خوشدهان
جمله صحرا را چرد او تا به شب
تا شود زفت و عظیم و مُنتَجَب
شب ز اندیشه که «فردا چه خورم؟»
گردد او چون تار مو لاغر ز غم
چون برآید صبح گردد سبز دشت
تا میان رُسته قَصیلِ سبز و کشت
اندر افتد گاو با جوع البقَر
تا به شب آن را چرد او سر به سر
باز زفت و فربه و لَمتُر شود
آن تنش از پیه و قوّت پُر شود
باز شب اندر تب افتد از فَزَع
تا شود لاغر ز خوف منتَجَع
که چه خواهم خورد فردا وقت خوَر
سالها اینست کار آن بقر
هیچ نندیشد که چندین سال من
میخورم زین سبزهزار و زین چمن
هیچ روزی کم نیامد روزیَم
چیست این ترس و غم و دلسوزیَم؟
باز چون شب میشود آن گاو زفت
میشود لاغر که «آوه رزق رفت!»
نفس آن گاوست و آن دشت این جهان
کاو همی لاغر شود از خوف نان
که چه خواهم خورد مستقبل عجب
لوت فردا از کجا سازم طلب
سالها خوردی و کم نامد ز خوَر
ترک مستقبل کن و ماضی نگر
لوت و پوت خورده را هم یاد آر
منگر اندر غابر و کم باش زار