گفت رو رو هین ز پیشم ای عدو
تا نبینم روی تو ای زشترو
این متن شعری است که به نظر میرسد از یک مقام یا قصیده قدیمی فارسی باشد. شاعر در آن به دشمنی اشاره میکند و از زشتی و بدبختی او سخن میگوید. او از خداوند میخواهد که او را از این بدبختی و دشواریها رها کند و عهد میکند که دیگر تسلیم وسوسهها نشود. شاعر به هول و هراس خود در برابر خطراتی که احساس میکند اشاره میکند و از خداوند کمک میطلبد. در نهایت، او به تأثیر منفی دوستان بد و خطرناک اشاره میکند که میتوانند به انسان آسیب برسانند. متن به صورت کلی بر تضاد میان خوب و بد، و لزوم دوری از تأثیرات منفی تأکید دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفت رو رو هین ز پیشم ای عدو
تا نبینم روی تو ای زشترو
آن خدایی که ترا بدبخت کرد
روی زشتت را کریه و سخت کرد
با کدامین روی میآیی به من
این چنین سغری ندارد کرگدن
رفتهای در خون جانم آشکار
که ترا من رهبرم تا مرغزار
تا بدیدم روی عزرائیل را
باز آوردی فن و تسویل را
گرچه من ننگ خرانم یا خرم
جانورم جان دارم این را کی خرم
آنچ من دیدم ز هول بیامان
طفل دیدی پیر گشتی در زمان
بیدل و جان از نهیب آن شکوه
سرنگون خود را درافکندم ز کوه
بسته شد پایم در آن دم از نهیب
چون بدیدم آن عذاب بیحجیب
عهد کردم با خدا کای ذوالمنن
برگشا زین بستگی تو پای من
تا ننوشم وسوسهٔ کس بعد ازین
عهد کردم نذر کردم ای معین
حق گشاده کرد آن دم پای من
زان دعا و زاری و ایمای من
ورنه اندر من رسیدی شیر نر
چون بدی در زیر پنجهٔ شیر خر
باز بفرستادت آن شیر عرین
سوی من از مکر ای بئس القرین
حق ذات پاک الله الصمد
که بود به مار بد از یار بد
مار بد جانی ستاند از سلیم
یار بد آرد سوی نار مقیم
از قرین بیقول و گفت و گوی او
خو بدزدد دل نهان از خوی او
چونک او افکند بر تو سایه را
دزدد آن بیمایه از تو مایه را
عقل تو گر اژدهایی گشت مست
یار بد او را زمرد دان که هست
دیدهٔ عقلت بدو بیرون جهد
طعن اوت اندر کف طاعون نهد