بود سقایی مرورا یک خری
گشته از محنت دو تا چون چنبری
دفتر پنجم
در این شعر داستان یک سقا روایت میشود که با خری ضعیف و زجرکشیده، به دلیل مشکلات مالی و فقر، به سفر میرود. او از محنت خود و خرش نالان است و به نظرش زندگیش در عذاب و رنج میگذرد. در این میان، شخصی به او کمک میکند و خر را به عنوان امانت میگیرد تا برای او بهتر شود. سپس خر در شرایط بهتری قرار میگیرد و در میان اسبهای خوشحال و فربه، احساس حسرت و ناامیدی میکند. او با خود میاندیشد که چرا باید چنین زجر بکشد در حالی که دیگران در شادی و نعمت هستند. اما ناگهان متوجه میشود که آن اسبها نیز در جنگ زخمی و در زحمت هستند و حالش به نسبت آنها بهتر است. در پایان، او به این نتیجه میرسد که بهتر است به فقر و آسایش خود راضی باشد تا در رنج و عذاب زندگی دیگری. مضمون اصلی شعر به موضوع پذیرش سرنوشت و نارضایتی از وضعیتهای دیگران اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بود سقایی مرورا یک خری
گشته از محنت دو تا چون چنبری
پشتش از بار گران صد جای ریش
عاشق و جویان روز مرگ خویش
جو کجا از کاه خشک او سیر نی
در عقب زخمی و سیخی آهنی
میر آخر دید او را رحم کرد
که آشنای صاحب خر بود مرد
پس سلامش کرد و پرسیدش ز حال
کز چه این خر گشت دوتا همچو دال
گفت از درویشی و تقصیر من
که نمییابد خود این بستهدهن
گفت بسپارش به من تو روز چند
تا شود در آخر شه زورمند
خر بدو بسپرد و آن رحمتپرست
در میان آخر سلطانش بست
خر ز هر سو مرکب تازی بدید
با نوا و فربه و خوب و جدید
زیر پاشان روفته آبی زده
که به وقت و جو به هنگام آمده
خارش و مالش مر اسپان را بدید
پوز بالا کرد کای رب مجید
نه که مخلوق توم گیرم خرم
از چه زار و پشت ریش و لاغرم
شب ز درد پشت و از جوع شکم
آرزومندم به مردن دم به دم
حال این اسپان چنین خوش با نوا
من چه مخصوصم به تعذیب و بلا
ناگهان آوازهٔ پیگار شد
تازیان را وقت زین و کار شد
زخمهای تیر خوردند از عدو
رفت پیکانها دریشان سو به سو
از غزا باز آمدند آن تازیان
اندر آخر جمله افتاده ستان
پایهاشان بسته محکم با نوار
نعلبندان ایستاده بر قطار
میشکافیدند تنهاشان بنیش
تا برون آرند پیکانها ز ریش
آن خر آن را دید و میگفت ای خدا
من به فقر و عافیت دادم رضا
زان نوا بیزارم و زان زخم زشت
هرکه خواهد عافیت دنیا بهشت