بعد از آن آمد کسی کز مرحمت
دختر سلطان ما میخواندت
دفتر پنجم
شخصی به دعوت دختر شاه آمده است. دختر از او میخواهد که به او کمک کند و دلتنگیاش را برطرف کند. اما آن شخص از انجام این کار امتناع میکند و میگوید که از دستگیر کردن او بیکار شده و احساس میکند که دیگر نمیتواند به این کار ادامه دهد. او در دلش به موقعیت خود میاندیشد و احساس میکند که از مرگ و درد آن تجربه کرده و تصمیم گرفته که دیگر برای توبه خود از حد نگذرد و تا زمانی که جان دارد، این توبه را بشکند. او به یاد مشکلات گذشتهاش میافتد و از رفتن به سوی دیگران میترسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بعد از آن آمد کسی کز مرحمت
دختر سلطان ما میخواندت
دختر شاهت همیخواند بیا
تا سرش شویی کنون ای پارسا
جز تو دلاکی نمیخواهد دلش
که بمالد یا بشوید با گلش
گفت رو رو دست من بیکار شد
وین نصوح تو کنون بیمار شد
رو کسی دیگر بجو اشتاب و تفت
که مرا والله دست از کار رفت
با دل خود گفت کز حد رفت جرم
از دل من کی رود آن ترس و گرم
من بمردم یک ره و باز آمدم
من چشیدم تلخی مرگ و عدم
توبهای کردم حقیقت با خدا
نشکنم تا جان شدن از تن جدا
بعد آن محنت کرا بار دگر
پا رود سوی خطر الا که خر