احمقانه از سنان رحمت مجو
زان شهی جو کان بود در دست او
دفتر پنجم
شاعر در این شعر به موضوع تقدیر و اراده الهی پرداخته و به بیان این نکته میپردازد که انسانها به عنوان وسیلهای در دست خداوند عمل میکنند. او به این حقیقت اشاره میکند که انسانها مانند ابزارهایی هستند که میتوانند در حالات مختلف به کار گرفته شوند، چه خوب و چه بد. در این شعر، او تاکید میکند که اگر خدا بخواهد، میتواند انسانها را به روشهایی مختلفی آزمایش کند و در این مسیر، به علت ضعفهای انسانی، انسانها به اشتباه به عوامل ظاهری و بیماریها پناه میبرند. در نهایت، شاعر به اهمیت شناخت و عدم وابستگی به علل محیطی و بیماریها اشاره میکند و میگوید که اگر خدا بخواهد، هیچ عاملی نمیتواند مانع او شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
احمقانه از سنان رحمت مجو
زان شهی جو کان بود در دست او
با سنان و تیغ لابه چون کنی
کو اسیر آمد به دست آن سنی
او به صنعت آزرست و من صنم
آلتی کو سازدم من آن شوم
گر مرا ساغر کند ساغر شوم
ور مرا خنجر کند خنجر شوم
گر مرا چشمه کند آبی دهم
ور مرا آتش کند تابی دهم
گر مرا باران کند خرمن دهم
ور مرا ناوک کند در تن جهم
گر مرا ماری کند زهر افکنم
ور مرا یاری کند خدمت کنم
من چو کلکم در میان اصبعین
نیستم در صف طاعت بِیْنبِیْن
خاک را مشغول کرد او در سخن
یک کفی بربود از آن خاک کهن
ساحرانه در ربود از خاکدان
خاک مشغول سخن چون بیخودان
بُرد تا حق تربت بیرای را
تا به مکتب آن گریزان پای را
گفت یزدان که به علم روشنم
که تو را جلاد این خلقان کنم
گفت یا رب دشمنم گیرند خلق
چون فشارم خلق را در مرگْ حلق
تو روا داری خداوند سنی
که مرا مبغوض و دشمنرو کنی؟
گفت اسبابی پدید آرم عیان
از تب و قولنج و سرسام و سنان
که بگردانم نظرشان را ز تو
در مرضها و سببهای سهتو
گفت یا رب بندگان هستند نیز
که سببها را بدرند ای عزیز
چشمشان باشد گذاره از سبب
در گذشته از حجب از فضل رب
سرمهٔ توحید از کحال حال
یافته رسته ز علت و اعتلال
ننگرند اندر تب و قولنج و سل
راه ندهند این سببها را به دل
زانک هر یک زین مرضها را دواست
چون دوا نپذیرد آن فعل قضاست
هر مرض دارد دوا میدان یقین
چون دوای رنج سرما پوستین
چون خدا خواهد که مردی بفسرد
سردی از صد پوستین هم بگذرد
در وجودش لرزهای بنهد که آن
نه به جامه به شود نه از آشیان
چون قضا آید طبیب ابله شود
وان دوا در نفع هم گمره شود
کی شود محجوب ادراک بصیر
زین سببهای حجاب گولگیر
اصل بیند دیده چون اکمل بود
فرع بیند چونک مرد احول بود