گفت میکائیل را تو رو به زیر
مشت خاکی در ربا از وی چو شیر
دفتر پنجم
میکاییل، فرشته خدا، در تلاش است تا از زندانیان نجات دهد، اما با خاک و گریههایی از عمق دل مواجه میشود. خاک به خاطر ناله و زاری او به لرزه در میآید و میکاییل به یزدان میگوید که چقدر ناله و زاری او ارزشمند است. او به یاد میآورد که چگونه بندگان خدا باید به رحمت او امیدوار باشند و از تضرع و دعا غافل نشوند. میکاییل همچنین به اهمیت دعا در نماز و ناله در برابر خدا تاکید میکند و بیان میدارد که در روزگار سخت، دعا و تضرع میتواند انسان را از بلا نجات دهد. او به مثالهایی از اقوام پیشین اشاره میکند که به خاطر نداشتن تضرع و دعا در سختیها به قهر خدا دچار شدند. در نهایت، این داستان بر ارزش ناله و دعا در نزد خداوند و اهمیت توجه به رحمت او اذعان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفت میکائیل را تو رو به زیر
مشت خاکی در ربا از وی چو شیر
چونک میکائیل شد تا خاکدان
دست کرد او تا که برباید از آن
خاک لرزید و درآمد در گریز
گشت او لابهکنان و اشکریز
سینه سوزان لابه کرد و اجتهاد
با سرشک پر ز خون سوگند داد
که به یزدان لطیف بیندید
که بکردت حامل عرش مجید
کیل ارزاق جهان را مشرفی
تشنگان فضل را تو مغرفی
زانک میکائیل از کیل اشتقاق
دارد و کیال شد در ارتزاق
که امانم ده مرا آزاد کن
بین که خونآلود میگویم سخن
معدن رحم اله آمد ملک
گفت چون ریزم بر آن ریش این نمک
همچنانک معدن قهرست دیو
که برآورد از بنی آدم غریو
سبق رحمت بر غضب هست ای فتا
لطف غالب بود در وصف خدا
بندگان دارند لابد خوی او
مشکهاشان پر ز آب جوی او
آن رسول حق قلاوز سلوک
گفت الناس علی دین الملوک
رفت میکائیل سوی رب دین
خالی از مقصود دست و آستین
گفت ای دانای سر و شاه فرد
خاک از زاری و گریه بسته کرد
آب دیده پیش تو با قدر بود
من نتانستم که آرم ناشنود
آه و زاری پیش تو بس قدر داشت
من نتانستم حقوق آن گذاشت
پیش تو بس قدر دارد چشم تر
من چگونه گشتمی استیزهگر
دعوت زاریست روزی پنج بار
بنده را که در نماز آ و بزار
نعرهٔ مؤذن که حیا عل فلاح
وآن فلاح این زاری است و اقتراح
آن که خواهی کز غمش خسته کنی
راه زاری بر دلش بسته کنی
تا فرو آید بلا بیدافعی
چون نباشد از تضرع شافعی
وانک خواهی کز بلااش وا خری
جان او را در تضرع آوری
گفتهای اندر نبی که آن امتان
که بریشان آمد آن قهر گران
چون تضرع مینکردند آن نفس
تا بلا زیشان بگشتی باز پس
لیک دلهاشان چون قاسی گشته بود
آن گنههاشان عبادت مینمود
تا نداند خویش را مجرم عنید
آب از چشمش کجا داند دوید