چونک صانع خواست ایجاد بشر
از برای ابتلای خیر و شر
دفتر پنجم
این شعر به بیان داستان خلقت انسان و نقش جبرئیل در آن میپردازد. خداوند خواست که بشر را بیافریند تا او را در امتحان خیر و شر قرار دهد. جبرئیل مأمور میشود که مشت خاکی از زمین بیاورد. زمانی که جبرئیل خاک را برداشت، خاک ناله کرد و از خدا درخواست کرد که جان او را ببخشد و او را رها کند. خاک به جبرئیل میگوید که نمیخواهد مورد آزمایش قرار گیرد، اما جبرئیل به او یادآوری میکند که خداوند او را با علم و ارادهای ویژه خلق کرده است. شعر به تبیین مقام انسان و فضایل او در برابر دیگر مخلوقات میپردازد و میگوید که انسان در روز قیامت نیز مقام و منزلتی دارد. همچنین، به نوعی تمسک به رحمت خدا و منابع حیات و روزی اشاره میکند، به ویژه در موضع مقایسه انسان با دیگر فرشتگان و وجوداتی چون میکائیل و عزراییل. در نهایت، جبرئیل به خاطر عظمت خداوند و وحشت از نام او، از آن همه بزرگ و طاقتفرسا احساس شرم میکند. این شعر تجلیلی است از انسان و جایگاه او در میان مخلوقات.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چونک صانع خواست ایجاد بشر
از برای ابتلای خیر و شر
جبرئیل صدق را فرمود رو
مشت خاکی از زمین بستان گرو
او میان بست و بیامد تا زمین
تا گزارد امر ربالعالمین
دست سوی خاک برد آن مؤتمر
خاک خود را در کشید و شد حذر
پس زبان بگشاد خاک و لابه کرد
کز برای حرمت خلاق فرد
ترک من گو و برو جانم ببخش
رو بتاب از من عنان خنگ رخش
در کشاکشهای تکلیف و خطر
بهر لله هل مرا اندر مبر
بهر آن لطفی که حقت بر گزید
کرد بر تو علم لوح کل پدید
تا ملایک را معلم آمدی
دایما با حق مکلم آمدی
که سفیر انبیا خواهی بدن
تو حیات جان وحیی نی بدن
بر سرافیلت فضیلت بود از آن
کو حیات تن بود تو آن جان
بانگ صورش نشات تنها بود
نفخ تو نشو دل یکتا بود
جان جان تن حیات دل بود
پس ز دادش داد تو فاضل بود
باز میکائیل رزق تن دهد
سعی تو رزق دل روشن دهد
او بداد کیل پر کردست ذیل
داد رزق تو نمیگنجد به کیل
هم ز عزرائیل با قهر و عطب
تو بهی چون سبق رحمت بر غضب
حامل عرش این چهارند و تو شاه
بهترین هر چهاری ز انتباه
روز محشر هشت بینی حاملانش
هم تو باشی افضل هشت آن زمانش
همچنین برمیشمرد و میگریست
بوی میبرد او کزین مقصود چیست
معدن شرم و حیا بد جبرئیل
بست آن سوگندها بر وی سبیل
بس که لابه کردش و سوگند داد
بازگشت و گفت یا رب العباد
که نبودم من به کارت سرسری
لیک زانچ رفت تو داناتری
گفت نامی که ز هولش ای بصیر
هفت گردون باز ماند از مسیر
شرمم آمد گشتم از نامت خجل
ورنه آسانست نقل مشت گل
که تو زوری دادهای املاک را
که بدرانند این افلاک را