بلک از چفسیدگی در خان و مان
تلخشان آید شنیدن این بیان
دفتر پنجم
این شعر به توصیف شرایط زندگی و چالشهای آن میپردازد. شاعر از چسبیدن به زوایای مختلف زندگی، مانند مال و مقام، انتقاد میکند و به بیثمر بودن این حرص و آز اشاره مینماید. او به زندگی در جاهایی مانند بغداد و طبس که دور از واقعیتها و اوصاف زندگی واقعی هستند، اشاره میکند و این نکته را مطرح میکند که بسیاری از افراد درگیر افسانهها و داستانهای کهنهاند و از حقیقت دورند. در ادامه، شاعر به ارزش عشق میپردازد و آن را به عنوان نیرویی با ناز و استکبار، که باید به درستی درکش کرد، توصیف میکند. عشق در اینجا نشاندهنده قدرت و زندگی است، در حالی که علم و دانش اگر بدون درک عمیق و عمل مثبت باشد، تنها پوستهای بیفایده است. شاعر در پایان بر اهمیت توجه به ریشهها و اصول اخلاقی و معنوی تأکید میکند و یادآور میشود که اگر بیخ و ریشه یک درخت دچار فساد شود، حتی اگر شاخ و برگهای آن سبز و زیبا به نظر برسند، سودی نخواهد داشت. در نهایت، این شعر دعوتی است به تأمل در زندگی و اجتناب از چسبیدن به ظواهر و سکونت در افسانهها.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بلک از چفسیدگی در خان و مان
تلخشان آید شنیدن این بیان
خرقهای بر ریش خر چفسید سخت
چونک خواهی بر کنی زو لخت لخت
جفته اندازد یقین آن خر ز درد
حبذا آن کس کزو پرهیز کرد
خاصه پنجه ریش و هر جا خرقهای
بر سرش چفسیده در نم غرقهای
خان و مان چون خرقه و این حرصریش
حرص هر که بیش باشد ریش بیش
خان و مان چغد ویرانست و بس
نشنود اوصاف بغداد و طبس
گر بیاید باز سلطانی ز راه
صد خبر آرد بدین چغدان ز شاه
شرح دارالملک و باغستان و جو
پس برو افسوس دارد صد عدو
که چه باز آورد افسانهٔ کهن
کز گزاف و لاف میبافد سخن
کهنه ایشانند و پوسیدهٔ ابد
ورنه آن دم کهنه را نو میکند
مردگان کهنه را جان میدهد
تاج عقل و نور ایمان میدهد
دل مدزد از دلربای روحبخش
که سوارت میکند بر پشت رخش
سر مدزد از سر فراز تاجده
کو ز پای دل گشاید صد گره
با کی گویم در همه ده زنده کو
سوی آب زندگی پوینده کو
تو به یک خواری گریزانی ز عشق
تو به جز نامی چه میدانی ز عشق
عشق را صد ناز و استکبار هست
عشق با صد ناز میآید به دست
عشق چون وافیست وافی میخرد
در حریف بیوفا میننگرد
چون درختست آدمی و بیخ عهد
بیخ را تیمار میباید به جهد
عهد فاسد بیخ پوسیده بود
وز ثمار و لطف ببریده بود
شاخ و برگ نخل گرچه سبز بود
با فساد بیخ سبزی نیست سود
ور ندارد برگ سبز و بیخ هست
عاقبت بیرون کند صد برگ دست
تو مشو غره به علمش عهد جو
علم چون قشرست و عهدش مغز او